آسمان زرد است به سان
روزی غبار گرفته یا
بغضی فروشکسته در حنجره
من تلخم و
و زهری به رنگ زندگی تمام عروق مرا سیطره کرده
چون عشق تو که قلبم را
با تو سخن نمی گویم
و برای تو نمی نویسم
چرا که که نه شنیدن بلدی و نه خواندن
گیرم هردو را بدانی
مگر فهمیدن می دانی
من برای ابرها می نویسم می گریند
با صدایی بلند
و برای آسمان می گویم
غروبش را دیده ای؟
آه حیات مرا مردابها فرا گرفته اند
نیلوفران مرده اند
و قورباقه ها زندگی ام را بسان زهر خنده ای چندش آور فریاد می کنند
برگرفته از چشم براه باران
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 18:52  توسط سحر سهرابی
|