تبليغاتX
سحر گل عاشق
اگر سهم من از این همه ستاره سوسوی غریبی است غمی نیست !همین انتظار رسیدن شب، برایم کافی است
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


سحر گل عاشق












WwW.Template-Ir.Tk




پدر جان

          نگاه مهربان

                         و

                           صدای دلنشینت                                           

                                               همیشه

                                                        مرحم دل من در این غربت است 

                                                                                                بدان که برای من بهترینی .

پدر جان
اين آخرين صدايي بود كه شنيدم.آخرين حرفي بود كه براي هميشه غم عجيبي تو دلم كاشت.يعني شوخي بود .يعني جدي بود؟هيچ كدوم باورم نميشه.جدي كه نيست.شوخي به اين بيمزگي ؟ مامانم باور كرد چرا همه گريه ميكنن.منم به تبعيت اونها گريه ميكنم.ولي چرا بايد گريه كنيم.واقعاً بابا تركمون كردي؟مثل كابوسي بود كه هنوزم وقتي يادش ميكنم دلشوره ميگيرم و تا چند روز دپرسم.ميگن بايد بدون تو برگرديم خونه.مگه ميشه.با هم اومديم اينجا, قرار ما اين نبود.امروز روز پدره.هنوز هديه هاتو استفاده نكردي.... خانم هم به دنيا اومد.خودت اسمش رو انتخاب كردي.نمي خواهي نوه‌ات رو ببيني؟تو كه منتظر بودي.پس كجا داري ميري؟. .چند ساعتي كه تو راه بودم تا به خونه رسيدم گريه هم نميكردم.باورم نميشد كه حقيقت داشته باشه و تو ديگه نباشي.وقتي رسيدم خونه دلهره گرفته بودم..همه چيز سر جاش بود.خنده هات,تلخي هات ,فرتودگيت بخاطر ما, لباسهات و......
رفتم سر جات دراز كشيدم .بوي تو ميداد.يعني ديگه جسمت باما نبود.فقط بايد وسائلت ميديديم و دلتنگي معني نداشت؟يعني ديگه برگشتي نبود.بعد از يك سال هنوزم ميگم يعني ميشه برگردي؟توي جاهاي شلوغ ميگم يعني ميشه پيدات كنم.از اين بوي پائيز از اين هوا متنفرم. همچين روزي بود كه از كنار ما رفتي.هيچ كاري نتونستيم برات بكنيم.از بچه هات چي ديدي؟تا اومدي نتيجه زحمتهاتو ببيني تركمون كردي و رفتي.حرف نزنم بهتره.فقط بدون هميشه بيادتيم


شب آغاز هجرت تو

شب در خود شكستنم بود

شب بي رحم رفتن تو

شب از پا نشستنم بود

شب بي تو شب بي من

شب دلمرده هاي تنها بود

شب رفتن شب مردن شب دل كندن من از ما بود

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 13:52  توسط بی کلام  | 


عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

همان يک لحظه اول

که اول ظلممي ديدم از این مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زيبايي و زشتي

بروي يکدگر ويرانه مي کردم

 

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

که در همسايه صدها گرسنه چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم

نخستين نعره مستانه را خاموش آندم

بر لب پيمانه مي کردم

 

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

که مي ديدم يکي عريان و لرزان ديگري پوشيده از صد جامه رنگين

زمين و آسمان را

واژگون مستانه مي کردم

 

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

نه طاعت مي پذيرفتم

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده

پاره پاره در کف زاهد نمايان

سبحه صد دانه مي کردم

 

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

براي خاطر تنها يکي مجنون صحراگرد بي سامان

هزاران ليلي نازآفرين را کو به کو

آواره و ديوانه مي کردم

 

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سراپاي وجود بي وفا معشوق را

پروانه مي کردم

 

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

بعرش کبريائي با همه صبر خدايي

تا که مي ديدم عزيز نابجائي ناز بر يک ناروا گرديده خواري مي فروشد

گردش اين چرخ را

وارونه بي صبرانه مي کردم

 

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

که مي ديدم مشوش عارف و عامي ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم کش

بجز انديشه عشق و وفا معدوم هر فکري

در اين دنياي پر افسانه مي کردم

 

عجب صبري خدا دارد

چرا من جاي او باشم

همين بهتر که او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد

وگرنه من جاي او چو بودم

يکنفس کي عادلانه سازشي

با جاهل و فرزانه مي کردم

 

عجب صبري خدا دارد! عجب صبري خدا دارد!

                                                                        " معینی کرمانشاهی "

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 14:0  توسط بی کلام  | 


انتظاری به وسعت تمام هستی‌ام

در یک لحظه‌ی بی‌رنگ

آهنگ زندگیم را در ریتمی خفقان‌ آور مچاله کرد

و ذهن من در کشاکش دردها

به ناگاه سکته کرد.

فراری تمام احساس ذهن مرا

با یک هیچ درهم نوردید.

و تلخ‌ترین ملودی گریه را

ساز ذهن من رقصید.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 16:57  توسط بی کلام  | 


و حال من در زندانی به وسعت ابعاد وجودم
حبس را فریاد میزنم
و آیا کسی از برون این دو روزنه ی سیاه
درونم را خواهد کاوید
و آیا چشمانی رود جاری شده ی قلبم را
از ورای این سپید گونه ی حریروار که
گاه بستر آرامش است و گاه آتشگه شهوت
خواهد دید .....

من در پی آزادی ام نه به دنبال طره ای زنجیرگونه
برای پایبندی قلبت در سینه ام
و نه به دنبال زندانی در آغوشم
تا وجودت را محبوس کنم  ....



خانه ای می خواهم که در آن پنجره ها روزنه ای باشند
پر از بوی نسیم و پر از آفتاب گونه های روشن
و گاه
پر از صدای بازی کودکانه ی فرشته ها
و همیشه
سرشار از نجوای عاشقانه هامان

                                                        
                                                             فصل سرد

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 19:34  توسط بی کلام  | 


 

 

شب بود واندکی باران و گاهی هم رگبار آسمان خالی و زمین هم آیینه سیاهی و ما هم همچون عروسکهای زیبا و شکسته می گذشتیم از این دره ، سرمایی بود سوزان و مرگ در یک قدمی ،فاجعه ای داشت خبر می داد رفتنم را ...  شب بود و اندکی رویا و گاهی هم ستاره و یک دریچه که میشد در آن تو را نگاه کرد و نبودنت را دید شب بود و خاموشی سکوتش را سر می داد و من سکوتم را فریاد زنان می سپردم بر قطره های جاری بر گونه هایت و گذشتم از خویش ... دیگر سکوت هم یاری رفتنم نیست . . . و اگر روزی مرا دیدید قطره ای شوید بر تنم ! اینجا سراب خدایی می کند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 16:22  توسط بی کلام  | 


شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود-اما-
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
برای دلبرش آندم
شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد


و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کورۀ آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز
دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست اوبودم
وحالامن تمام هست اوبودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می دادو بر لب های او فریاد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 16:29  توسط بی کلام  | 


          از بس که آسمان دلم ابريست
                    تمام خاطراتم نمناک شده است
                                               نمي دانم چرا؟





من اكنون بر تل خاكستري از همه آتش ها،اميدها و خواستن هايم ايستاده ام
                          گرداگرد زمين تاريك را مي نگرم
                                     اعماق آسمان تاريك را مي نگرم
                                                                  و خود را مي نگرم
          و در اين نگريستن هاي همه دردناك و همه تلخ
                    هر لحظه صريح تر و كوبنده تر اين سؤال را از خود مي پرسم:
         كه تو اينجا چه مي كني؟
                  اكنون احساس مي كنم كه
                            من اينجا ايستاده ام و زمان را مي نگرم كه مي گذرد
                                                                  
همين و همين


                                                                     دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 19:3  توسط بی کلام  | 


خاطره ای خواهم شد

                          چون سایه ای بر دیوار

                                                        و آفتاب نیمروز تو

                                                                               آن را محو خواهد کرد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 19:53  توسط بی کلام  |