تبليغاتX
سحر گل عاشق
اگر سهم من از این همه ستاره سوسوی غریبی است غمی نیست !همین انتظار رسیدن شب، برایم کافی است
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


سحر گل عاشق












WwW.Template-Ir.Tk




 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، ترا با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای

در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید ، با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنّای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرا ، شاید خطا کردم

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه ،

ولی رفتی و بعد از رفتنت

باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره

با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بال هایش غرق اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو

تمام هستی ام را از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو

هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آن که می دانم تو هزگز یاد من را

با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

برگرد !

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 20:39  توسط سحر سهرابی  | 


آسمان  زرد است به سان

 

 روزی غبار گرفته یا

 

بغضی فروشکسته در حنجره

 

من تلخم و

 

و زهری به رنگ زندگی تمام عروق مرا سیطره کرده

 

 چون عشق تو که قلبم را

 

با تو سخن نمی گویم 

 

 و برای تو نمی نویسم

 

چرا که که نه شنیدن بلدی و نه خواندن

 

گیرم هردو را بدانی

 

مگر فهمیدن می دانی

 

من برای ابرها می نویسم  می گریند

 

با صدایی بلند

 

و برای آسمان می گویم

 

غروبش را دیده ای؟

 

 آه حیات مرا مردابها فرا گرفته اند

 

نیلوفران مرده اند 

 

 و قورباقه ها زندگی ام را بسان زهر خنده ای چندش آور فریاد می کنند


 برگرفته از چشم براه باران

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 18:52  توسط سحر سهرابی  | 


خوش به حال آدم

که تنها عاشق روی زمین بود
بی هراس از ترس از دست دادن معشوقش
بی پروا , در عشق بازی های روزانه اش
نه کسی بود که وقت نبودنش , سد راه حوا شود و متلکی به او بگوید
نه تلفن داشت که نیمه شب , مزاحمی زنگ بزند و فوت کند
و بعد او برود توی فکر که نکند این , فلانی باشد که چشمش دنبال حوا بود
نه پول داشت , که بترسد حوا , هر روز از او مدهای جدید لباس زیر و رو را بخواهد
نه مرد دیگری که با دیدنش , به حوا بگوید : روسریتو درس کن !
و نه پارتی بود , که مجبور شود برای شاد شدن زورکی , قرص اکس بندازد بالا
نه مجبور بود کار کند , از کله سحر تا بوق سگ ,
نه مجبور بود برای ارضاء حس چشم و همچشمی حوا , ماشین بنز چل میلیونی بخرد



خوش به حال حوا

که معشوق ترین , معشوق آدم بود
نه ترسی از آمدن هوو داشت
نه ترسی از بالا زدن رگ تعصب همسر
برگ مویی کفایتش می کرد و گاهی شاید گردن بندی از صدف , تنها زینتش بود
نه حسود بود که چیزی نمی دید برای حسادت , که حس لاینفک زنانه است
نه غمی داشت , که چرا زن فلانی نشدم , که بچه پولدار بود
مردش , تمامی دارایی اش بود , و عشقش .
که بی گمان حتی اگر یک نفر مرد دیگر روی زمین بود , خدا را چه دیدی ؟ شاید ... چمیدانم !
نه آینه ای بود که دماغش را ببیند در آن و دلش هوس کند برای سربالا کردنش برود جراحی پلاستیک
و نه دانشگاهی بود که دانشجو شود
تنها مردی که دیده بود , آدم بود و بالاجبار , آدم , تنها کسی بود که دیده بود


بیچاره تو

که گاهی گم می شوی بین اینهمه آدم ,
یادت می رود هویتت
یادت می رود آدم بودنت
بماند بقیه چیزهایش (پرررو)


بیچاره من

که مانده ام دودل
که تو
یا فلانی
یا فلانی دیگر و .... هزاران نقطه
تازه اخرش ,
تو گم می شوی
و من  یکنفر دیگر را ,
عوضی جای تو پیدا می کنم
و بعد از طی مسیر ها و مسیرها
و روزها و سالها
تازه می فهمیم که
آنطور که باید , همدیگر را دوست نداریم
و باید ,
از هم جدا شویم
و بعد تو بین اینهمه حوا ؟؟!! میگردی دنبال یک هوا ؟؟!!
و من بین اینهمه آدم؟؟!! دنبال یک آدم !!
مسخره اس نه ؟
گوشم را می گیرم
و چشمم را
و آرام می روم یک گوشه
یواشکی زمزمه می کنم :
- کاشکی من حوا بودم ,
تو هم
آدم
هیشکی بین ما نبود ,
به جز
خدا

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 12:9  توسط سحر سهرابی  | 


 

همه می پرسند:

«چیست درزمزمه مبهم آب؟

«چیست درهمهمه دلکش برگ؟

Every body asks:

«What hides in the ambiguous murmuring of water?

«What hides in the attractive humming of leaves?

«چیست دربازی آن ابرسپید،

روی این آبی آرام بلند،

که تورا می برد این گونه به ژرفای خیال؟

«What hides in the play of thet white cloud,

Above this calm lofty Blue,

Carring thou thus into the deep of fantasy?

«چیست درخلوت خاموش کبوترها؟

«چیست درکوشش بی حاصل موج؟

«What hides in the silent solitude of doves?

«What hides in the useless struggle of waves?

«چیست درخنده جام؟

که توچندین ساعت

مات ومبهوت به آن می نگری؟»

«What hides in the smile of goblet?

That you are so astonished to gaze

For hours?»

-    نه به ابر،

نه به آب،

نه به برگ،

- Not of cloud,

Not of water,

Not of leaves,

نه به این آبی آرام بلند،

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،

نه به این خلوت خاموش کبوترها؛

Not of this calm lofty Blue,

Not of this burning fire inside the goblet,

Not of this silent soiltude of doves;

من به این جمله نمی اندیشم!

Not of these do I think!

من مناجات درختان راهنگام سحر،

رقص عطرگل یخ رابا باد،

The tree silent praying at dawn,

The perfume of winter flowers dancing with wind,

نفس پاک شقایق رادرسینه کوه،

صحبت چلچله ها رابا صبح،

The poppy breathing purely within the bosom of mount,

The swallows talking with the morn,

نبض پاینده هستی را،درگندم زار،

گردش رنگ وطراوت رادرگونه گل،

Existence beating immortal in the wheat paddy,

Playing colour and freshness upon the cheeks of flower,

همه را می شنوم، می بینم!

All I see and hear!

من به این جمله می اندیشم!

به تومی اندیشم!

Not of these do I think!

Of you do I think!

ای سراپا همه خوبی،

تک وتنها به تومی اندیشم!

Of you – all over goodness,

Of you alone do I think!

همه وقت،

همه جا،

من به هرحال که باشم به تومی اندیشم!

Every time,

Every place,

In whatever state, of you do I think!

توبدان این را

تنها توبدان

You Know this

Only you know this

توبیا،

توبمان با من تنها توبمان.

Come

Stay with me, stay you alone.

جای مهتاب به تاریکی شب ها توبتاب!

من فدای تو، به جای همه گل ها توبخند!

Shine upon dark nights for the moonlight!

Maybe I die to you but smile for every flowers!

اینک این من که به پای تودرافتادم باز.

ریسمانی کن ازآن موی دراز،

Now that I have fallen upon your feet.

Make that long tress a piece of rope,

توبگیر!

توببند!

توبخواه!

Only you seize me!

Only you tie me!

Only you desire me!

پاسخ چلچله ها راتوبگو.

قصه ابرهوارا توبخوان!

Answer the swallows.

Narrate the tale of clouds!

توبمان با من، تنها توبمان!

دردل ساغرهستی توبجوش!

Stay with me, stay you alone!

Boil inside the heart of lifes goblet!

من، همین یک نفس ازجرعه جانم باقی است،

آخرین جرعه این جام تهی را توبنوش!

Only one drop of my life remains,

Drink up the last drop of this empty goblet!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 10:46  توسط سحر سهرابی  | 


من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر.
من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم، در مهرباني،
در دلتنگي، در خستگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد.
من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوت هاي
عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي
کوچک، برايش يک خاطره باشد.
او بايد از نگاه سبز تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن
دلي که من برايش مي ميرم، سرد و باراني است.
اي.... ،اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد
از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد.
همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...
تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد؛
ولي آيا او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است؟آيا او بيشتر از
من براي تو گريسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز
ولي، تو در عين ناباوري، او را برگزيدي...
مي دانم... من دير رسيدم...خيلي دير...خيلي...
يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برايت تنگ مي شود.
روزهايي که تو را نمي بينم، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم، به فاصله بين
من و تو،...
هر روز به خود مي گويم کاش شيشه عمر غرورم را شکسته بودم
کاش به تو مي گفتم که عاشقانه دوستت دارم تا ابد
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 22:37  توسط سحر سهرابی  | 


Remember, remember
Remember, remember
Remember, remember
Remember, remember

Sometimes you love it
Sometimes you don’t
Sometimes you need it then you don’t and you let go

Sometimes we rush it
Sometimes we fall
It doesn’t matter baby we can take it real slow

Coz the way that we touch is something that we can’t deny
And the way that you move oh you make me feel alive
Come on

Remember, remember
Remember, remember

You try to hide it
I know you do
When all you really want is me to come and get you

You're moving closer
I feel you breathe
It’s like the world just disappears when you are around me oh

Coz the way that we touch is something that we can’t deny oh yeah
And the way that you move oh you make me feel alive
so come on

Remember, remember
Remember, remember
Remember, remember
Remember, remember

I Say you want, I say you need
I can tell by your face you love the way it turns me on

I say you want, I say you need
I will do what it takes and I would never do you wrong

Coz the way that we love is something that we can’t fight oh no
I just can’t get enough oh you make me feel alive
So come on

Remember, remember
Remember, remember

I say you want, I say you need
I can tell by the way on the look on you're face i turn you on

I say you want, I say you need
if you have what it takes, we don't have to wait... let's get it on

get it on!

مرا به خاطر بیاور* 4

گاهی اوقات تو اون (عشقبازی مون ) رو دوست داشتی

و گاهی اوقات این طور نبود

گاهی اوقات تو به اون نیاز داشتی پس ( زمانیکه نیازی به اون )

 نداشتی ، اون رو ترک میکردی

گاهی اوقات ما با اشتیاق (عشقبازی ) میکردیم ،

گاهی اوقات سقوط میکردیم ( کم می آوردیم )

مهم نیست رفیق ما میتونیم ( آتش درونمون رو ) آروم کنیم

رفیق اون لمس کردن های ما چیزیه که ما (هیچوقت ) نمیتونیم

  انکارش کنیم

و شکل حرکات تو به من زندگی می بخشه

بیا و

 مرا به خاطر بیاور * 2

 تو سعی در پنهون کردن اون ( گذشته ما ) داری

 من میفهمم که تو داری این کار رو میکنی

 وقتیکه تو واقعاً من رو بخوای من میام و به تو میرسم ( کنارت می

 مونم )

 تو خودت رو به من نزدیکتر میکنی

 من نفس های تو رو احساس میکنم

 وقتیکه تو در کنار منی مث اینه که دیگه دنیا وجود نداره ( هیچ چیز

 غیر از تو برام مهم نیست ) آه

 رفیق اون لمس کردن های ما چیزیه که ما (هیچوقت ) نمیتونیم

  انکارش کنیم آه آره

 و شکل حرکات تو به من زندگی می بخشه

 پس بیا و

 مرا به خاطر بیاور * 4

 من می گم ( میدونم ) که تو ( من رو ) میخوای ، من می گم ( میدونم ) که تو ( به من ) نیاز داری

 من از صورتت میخونم که تو به اینکه من عاشقت هستم عشق می ورزی

من می گم ( میدونم ) که تو ( من رو ) میخوای ، من می گم ( میدونم ) که تو ( به من ) نیاز داری

 من میخوام هر کاری رو ( که تو دوست داری ) انجام بدم

 و من هرگز مایل نیستم که تو ( در این مسیر ) مرتکب اشتباهی بشی

 

رفیق ، عشق ما به شکلی در اومده که نمیتونیم ( دیگه ) با اون مقابله کنیم ، آه نه

 من ( از این عشق ) سیر نمیشم ، آه تو به من زندگی می بخشی

 پس بیا و

 مرا به خاطر بیاور * 2

 من می گم ( میدونم ) که تو ( من رو ) میخوای ، من می گم ( میدونم ) که تو ( به من ) نیاز داری

من ( هم ) میتونم با یه نگاه عشق رو در صورت تو ببینم

 من می گم ( میدونم ) که تو ( من رو ) میخوای ، من می گم ( میدونم ) که تو ( به من ) نیاز داری

 اگه تو حاضری هر کاری برای من انجام بدی ( پس ) دیگه نیازی به صبر کردن نیست ، بیا تا

 با هم باشیم

 با هم باشیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 22:26  توسط سحر سهرابی  | 


 

 آنگاه كه در پگاه نخستين بامداد از نخستين روز سال نو نقاب شب از پرده آسمان فرو مي افتد و خورشيد درخشان رخساره دلرباي خود را برگيتي و باشندگان آن مي نماياند و آنگاه كه نخستين نسيم بامداد بهاري با بوي خوش نو گلان نو شكفته آذين بخش گستره سبز چمنزارها و مرغزارهاست و غنچه هاي به ناز آرميده در پرنيان سبز نو برگ ها به بانگ و ترانه مرغان به بزم رفته در اوج آبي آسمان نرم نرمك ديده مي گشايند، نوروز، روز نو، روز تازگي و طراوت، روز تولد دوباره گيتي اغاز مي شود، روزي كه تعلق خاطر طبيعت با رنگ سبز است و هستي مفهومي از ميلاد

 

 

نوروز 87 مبارک

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 8:4  توسط سحر سهرابی  | 


 

نام تو را آورده ام دارم عبادت می کنم


گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت می کنم


دستت به دست دیگری از این گذشته کار من


اما نمی دانم چرا دارم حسادت می کنم


گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم


شاید تو با خود گفته ای دارم اطاعت می کنم


رفتم کنار پنجره دیدم تو را . بگذریم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 18:20  توسط سحر سهرابی  | 


اِلهى عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْخَفآءُ وَ انْكَشَفَ الْغِطآءُ وَ انْقَطَعَ الرَّجآءُ وَ ضاقَتِ الاَْرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّمآءُ وَ اَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَ اِلَيْكَ الْمُشْتَكى وَ عَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِى الشِّدَّةِ وَ الرَّخآءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ الِ مُحَمَّد اُولِى الاَْمْرِ الَّذينَ فَرَضْتَ عَلَيْنا طاعَتَهُمْ وَ عَرَّفْتَنا بِذلِكَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنّا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَريباً كَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ يا مُحَمَّدُ يا عَلِىُّ يا عَلِىُّ يا مُحَمَّدُ اِكْفِيانى فَاِنَّكُما كافِيانِ وَ انْصُرانى فَاِنَّكُما ناصِرانِ يا مَوْلانا يا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِكْنى اَدْرِكْنى اَدْرِكْنى السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ بِحَقِّ مُحَمَّد وَ الِهِ الطّاهِرينَ.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 20:9  توسط سحر سهرابی  | 


 

با یک شکلات شروع شد

من یک شکلات گذاشتم تو دستش اونم یک شکلات گذاشت تو دستم

من بچه بودم اونم بچه بود

سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد

دید که منو میشناسه

خندیدم

گفت دوستیم؟

گفتم دوست دوست

گفت تا کجا؟

گفتم دوستی که تا نداره

گفت تا مرگ  

 


خندیدمو گفتم من که گفتم تا نداره
گفت باشه تا پس از مرگ
گفتم: نه نه نه نه تا نداره
گفت: قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن یعنی زندگی پس از مرگ
باز هم با هم دوستیم؟
تا بهشت تا جهنم
تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستیم
خندیدمو گفتم تو براش تا هر جا که دلت می خواد یک تا بزار
اصلا یک تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا
اما من اصلا براش تا نمیزارم
نگام کرد نگاش کردم باور نمیکرد
می دونستم اون می خواست حتما دوستیمون یک تا داشته باشه
دوستی بدون تا رو نمیفهمید !!

 

گفت بیا برا دوستیمون یک نشونه بزاریم
گفتم باشه تو بزار
گفت شکلات باشه؟
گفتم باشه
هر بار یک شکلات میزاشت تو دستم منم یک شکلات میزاشتم تو دستش
باز همدیگرو نگاه میکردیم یعنی که دوستیم دوست دوست
من تندی شکلاتامو باز میکردم میزاشتم تو دهنم تندو تند می مکیدم
میگفت شکمو
تو دوست شکموی منی وشکلاتشو میزاشت توی یک صندوقچه کوچولوی قشنگ
میگفتم بخورش
میگفت تموم میشه می خوام تموم نشه برا همیشه بمونه
صندوقچش پر از شکلات شده بود
هیچکدومشو نمی خورد
من همشو خورده بودم
گفتم اگه یک روز شکلاتاتو مورچه ها بوخورن یا کرمها اون وقت چی کار میکنی؟
میگفت مواظبشون هستم
میگفت می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوستیم و من شکلاتمو میزاشتم تو دهنمو می گفتم نه نه نه نه تا نه دوستی که تا نداره !!



یک سال دو سال چهارسال هفت سال ده سال
بیست سالش شده
اون بزرگ شده من هم بزرگ شدم
من همه شکلاتامو خوردم
اون همه رو نگه داشته
اون اومده امشب تا خداحافظی کنه
می خواد بره اون دور دورا
میگه میرم اما زود برمیگردم
من که میدونم اون بر نمیگرده
یادش رفت به من شکلات بده

من که یادم نرفته شکلاتشو دادم
تندی بازش کرد گذاشت تو دهنش
یکی دیگه گذاشتم تو اون دستش گفتم بیا این هم اخرین شکلات برای صندوقچه کوچولوت
یادش رفته بود یک صندوقچه داره برا شکلاتاش
هر دوتا رو خورد
خندیدم
میدونستم دوستی اون تا داره اما دوستی من تا نداره
مثل همیشه
خوب شد همه رو خوردم
اما اون هیچ کدوم رو نخورده
حالا با یک صندوقچه پر از شکلاتهای نخورده چی کار میکنه؟!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 19:53  توسط سحر سهرابی  | 


 

فصــــل پرواز پرستــو ها ی نور

می بره مــارو به اون روزای دور

می بارید از آسمون پولک و یاس

فکر می کردیم همه دنیا مال ماس

خـــوش نشـستی به دل منـتظرم

گفتــی پا به پا می ای هر جـا برم

حــالا تو نشــستی توی  نیمه راه

نــگو به عقــوبت کــدوم گنــاه

دل به دریــا زدی امــا بی هـوا

زیــر و رو شد همه  چی با یه خطا

سرنوشت رو دیگه سرزنـش نکن

حــالا که شـــدی گرفتــار بــلا

گــله کــــم  کــن پرشکسته

کـــه نــــمرده  شــوق پرواز

آســـــمون نــرفتـه از یـــاد

بــــا دو بـــال مـن کن آغاز

قــــانون زنـــــدگی ایــــنه

بـــا کســـــی شوخــی نداره

کـــمر همـــــت رو بـــستی

حالــا یا علــــــــی دوبـــاره

ابــــــــر غفــلت پر رگبار غمه

هنــــــوزم قصـه سیب و آدمه

واســـه جبران شکست یه دل

 قدر کـــهکشون پشیمونی کمه

راه نــداره  به دل من هر کسی

نشـــــو تسلیم غم دلــواپسی

توی جـــاده ها ی غفلت  پا نزار

 بیـــا با هـــم تا به دریــا برسیم

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 19:12  توسط سحر سهرابی  | 


"در من هراس نیست ز سردی و تیرگی

من از سپیده‌های دروغین مشوشم "

گفت شیفته باران شو ،

وقتی بی‌تابی ، می بارد و خیست می‌کند

شیفته باران که شدم ، باران بارید اما

هرگز خیسم نکرد

شاید هنوز تا سپیده‌دمان شیفتگی راستین هزار فرسنگ فاصله است 

 

گفت دلداده مهتاب باش ،

شبان گم شده اضطراب در کوچه‌های تاریکت را ،

روشن و پیدا می‌کند

دلداده مهتاب که شدم ، شب‌های تاریکم عادت کرد به خلوت راه‌های بی چراغ و

هرگز پیدا نشد

شاید هنوز تا سپیده‌دمان دلدادگی راستین هزار فرسنگ فاصله است 

 

گفت دلت خوش باشد به ستاره‌های روشنی که

می‌کشاندت تا اهتزاز وارستگی

دلخوش ستاره که شدم ، دور شد در آشوب پریشانی آسمان

شاید هنوز تا سپیده‌دمان دلخوشی جاویدان هزار فرسنگ فاصله است 

 

گفت بی‌‌تاب خورشید شو ،

گرمت می‌کند میان انجماد یاس و پوچی

بی‌تاب آفتاب که شدم ، سوزاند چشمانم را و

از نور گریزانم کرد

شاید هنوز تا سپیده‌دمان بی‌تابی راستین هزار فرسنگ فاصله است 

 

گفت آسوده بخواب به انتظار دیدن رویای شبنم و گلبرگ

منتظر خواب که شدم بیگانه شد خواب، با چشمان خسته‌ام

شاید هنوز تا سپیده‌دمان آسودگی هزار فرسنگ فاصله است

 

 

اما تو ای سپیده صبح

به هنگامه میلادم دستی برآور

بگذار نامم مشوش هراس از پیروزی تاریکی نباشد

 

به هنگامه آغازم دستی برآور

بگذار نه شیفته باران باشم ، نه مهتاب ، نه ابر ، نه شب و نه ستاره

 

به هنگامه آمدنم دستی برآور

بگذار طلوع دروغین شب بیچاره ای نباشم ، در انتظار نافرجام روشنی

 

خدا را

به هنگامه میلادم دستی برآور

بگذار فاصله بیهوده ای نماند تا سپیده دمان بی‌ادعای سترگ

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 20:2  توسط سحر سهرابی  | 


                                 

بايد امشب بروم
بايد امشب چمداني را كه به اندازه تنهايي من جا دارد بردارم
من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم
هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد
هيچ كس زاغچه اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت
بوي هجرت مي آيد ، بالش من پر آواز پر چلچله هاست
بايد امشب برم...

 

داش آتانلار بیلمه دیلر
پارچالانمیش آینادا
بیر آیدان مین آی چیخار
بیر گونشدن مین گونش
بیر اولدوزدان مین اولدوز
پارچالاندیق آینا کیمی
چوخالاریق٫ چوخالداریق ایشیغی


گوندوز گونه عادتی وار٫ گئجه اولدوزلارا٫ آیا
بوداقلار باهارا
میوه لر یایا
گمیلر دنیزه٫ بالیقلار چایا
پنجره لر آچیلماغا٫ بیر آز تازا هاوایا
آچیق یئلکن عادتی وار یئللره
آراز دلی سئللره
آینا گوزه للییه٫ داراق تئللره
غریب آدام عادتی وار وطنه
داغلار دومانا٫ چنه
آیریلیق گونلری بنه

بن سنه!

        دکلمه کویر

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 18:59  توسط سحر سهرابی  | 


 

هریک از ما ذره ای است آکنده از آگاهی

نوری ظریف و شکننده ، تابشی کوتاه از وجودی محکوم به مرگ

که از هیچ مطلق می آید؛ همچون ستاره ای که در شب می درخشد

نقطه ای ناچیز در گستره ی اقیانوس ساکت و آرام ،.................. هیچ

 

 

همراهی همراهان، ...نیمه راه ...مانده است. ازهمپایان جزیک چند،باقی نمانده. دفتری زنانوشته ها ماند و این من بی صبرو قرار.....شکوفه های انتظارسربرنمی آورند. دوری از ...سزاوارمن نیست.مرابه گلهای پیوندمان آرزوها بود.... تا ...

 

 

هرکسی راه به خیر خویش می برد. جز... که تلاشش خیردیگری و دیگران است.کاش این همه از قافله قاصدکهای محبت دورنمانده بودیم

 

 

بدی ازگلهای ُرز برای مزار بی سنگ و نشان تردیدهایم نثارمی کنم....که دیری است کسی برای  رفع ابهامهایش قدمی برنمی دارد.... وپرسشی از خرمن سوالهایش را پاسخ نمی گوید.....ازطعنه و نیش دوستانه(هفت دریا ) ، گلهای محبت نمی روید... هرزه علفهای کینه اند که درتردیدها می رویند....ومی بالند

 

کجا ... که بیابان با تنم یکی ست. هر سو؛ سوسوی بی جهتی ست و هر جهت ..و

من می لرزم و در آینه ی خاطراتم پیر می شوم و خطوطِ سیمایم راه بر حدسِ سالیان می بندند. پنجره هنوز سبز است و قلبِ بیدستان گشوده تا ستاره ی سیال. ستاره ای که تو بر مینا و صنوبر نشانده ای.

 

 

در گُلدانِ گوهری ام گُلِ یخ می روید. تصویری غبارگرفته در قابی کهنه که چیزی را در یادِ کسی فرایاد نمی آورد. رگبارِ شنها تصویرِ مواجِ یک سراب را در خود فرو می برند؛ به سانِ جذبه ی یک فریب، مانند پژواکِ اغفال به گاهی که خامُشان خاک دیگر نمی خوانند و سکوتِ مضحکِ یک فاجعه تکرار می گردد:« در پنجه های جهان جانت مچاله می شود و جهان دوباره رونق از تو وام می برد اگر دوباره بیایی و بامدادِ بیکران را بگیرانی»

 

کسی چنگ می نوازد، آهنگِ ناگزیرِ پشیمانی است. آنگاه که نمی بایست، از دست دادن چگونه مُیسرگشت! سهمِ من پائیزِ حزن انگیز و زمانِ به یغما رفته است. و شَفَقت در شَفَق به جانبِ بی جانبی راه می سِپُرَد. دروازه ی همیشه بسته و بندری مسخ شده و باراندازی متروک، که در خوابِ جاشوان روشن نمی شود. پلی واژگون میانِ مَجاز و حقیقت است:«گوش کن به ضربه ی تبر و نعره ی سرخِ جنگل از گلوی چکاوک به گاهی که چکامه در گلویش می ماسد! نگاه کن به غرق شدن در ساحلِ بی ماسه و لیسه ی طغیانِ غم و نغمه ی تنهایی، هنگامه ی بیگناهی به گاهواره ی برهوت و رهاشدگی»

 

 

 

جوانیِ من نفس زنان از من می گریزد. پاهایم از این خاکجای تا ناکجا کشیده می شود. با بالهای پریشیده ام بر صفحه ی باد ماجرای وجود را می نگارم. میانِ میدان، گردبادِ برگ است و طوفانِ زرد که بساطی سبز را درهم توده می کند و اسیرِ رسن می دارد. خیابان رخِ خواب می خراشد و جز ما کسی نیست. انعکاس صدای پاها و سایه که در هم درنگ می کنند. سایه ی وهم به پروازِ شیفته ی پرنده ی کوچکی به سوی عطرِ قصیده ی دریا می ماند و پاهای تاول زده دُرُشتیِ زمین را به درد، درمی نوردند. جوانیِ من، مرا دلسرد ترک کرد، سایه ای بود نزدیکِ من و من بس دور می رفتم

.......

 

یادت را همیشه برذهن و زبانم جاری و ساری نگاه می دارم. وهرکجای این البرزبلند که باشی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 23:31  توسط سحر سهرابی  | 


خواب ديدم كه شبي رهگذري مي آيد

 شب دلتنگ مرا سر زده مي آرايد

مي رسد تا كه پس از اين همه دلتنگي ها

گره ازبغض غزل هاي ترم بگشايد

اين همه شور كه در ذهن غزل هاي من است

بوي ياسي ست كه از هرم تنش مي آيد

غزلم نذر نگاهت مددي كن؛

 چنديست

مرگ

 دارد تن خود را به تنم مي سايد.

خدایا.....

به هر که دوست داری بیاموز عشق از زندگی کردن برتر است

و به هر که دوست می داری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است.

خدایا.....

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 14:0  توسط سحر سهرابی  | 


بر بلندای خیال خویش ایستاده ام و بودن را نفس میکشم

اسطوره ذهن آرامم به تباهی می رود

همان جایی که تو اغاز افسانه ها بودی و در ادراک خاطرات

تلخم معلق ماندم .

شاید هنوز هم دلی برای حضورم می تپد ؟

پس چرا همچنان در خاطرات تلخ محصور مانده ام ؟

ولی افسوس کسی نیست راز پرپر شدن را به او بگویم

کسی نیست که با سرانگشتان نوازشگرش اشک مرا پاک کند

و با روشنایی چشم هایش تنهاییم را خاک کند .

خسته ام از این لبخند پر از درد !

خدایا در این زندان غم چه بود من را انداختی ؟

وقتی سقف زندگی انقدر پایین بیاید که ناگریز از زیستن بود
مرگ زیباترین پله صعود است
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 22:44  توسط سحر سهرابی  | 


 

همه ميپرسند
           چيست در زمزمه مبهم آب
                                    چيست در همهمه دلكش برگ
                                                                    چيست در بازي آن ابر سپيد
                                                                                                  روي اين آبي آرام بلند
 
 

كه ترا مي برد
                    اينگونه به ژرفاي خيال
                                                    چيست در خلوت خاموش كبوترها
                                                                                          چيست در كوشش بي حاصل موج
                                                                                                                                  چيست در خنده جام
                     كه تو چندين ساعت
                           مات و مبهوت به آن مي نگري
 

                                                          نه به ابر
                                                                 نه به آب
                                                                       نه به برگ
                                                                              مه به اين آبي آرام بلند
                                                                                              نه به اين خلوت خاموش كبوترها
نه به اين آتش سوزنده كه
                               لغزيده به جام
                                             من به اين جمله نمي انديشم
                                                                           من مناجات درختان را هنگام سحر
                                                                                                      رقص عطر گل يخ را با باد
نفس پاك شقايق را در سينه كوه
                              صحبت چلچله ها را با صبح
                                               بغض پاينده هستي را در گندم زار
                                                                          گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
                                                                                                         همه را ميشنوم
مي بينم
            من به اين جمله نمي انديشم
                                              به تو مي انديشم
                                                                         اي سراپا همه خوبي
                                                                                               تك و تنها به تو مي انديشم
                                                                                                                       همه وقت
                                                                                                                        همه جا
من بهر حال كه باشم به تو ميانديشم
                                       تو بدان اين را تنها تو بدان
 

                                                                      تو بيا
                                                                           تو بمان با من تنها تو بمان
                                                                                          جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها
                                          تو بخند
                                                 اينك اين من كه به پاي تو درافتاده ام باز
                                                                                  ريسماني كن از آن موي دراز
                                                                                                                                                                                                               
                                                                                                                  تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
                                   قصه ابر هوا را تو بخوان
                                                                تو بمان با من تنها تو بمان
                                                                                               در دل ساغر هستي تو بجوش
 
 
من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 12:53  توسط سحر سهرابی  | 


چشمهايت را بهانه اي مي سازم
براي رويش در

تنگاتنگ عطش

فريادم در سکوت پنجره ها ، زنداني است
من ...
حجم دلواپسي هاي خويشم

و نگاهم ...
کالترين سيب که دربن بست خيال هاي مشوشم هرگز نمي رسد

و تو ...
تو در زمستان بودنم

قصه بهار مي ماني

نميدانم كجا بودم ، شايد مثل هميشه غرق در درياي اوهام و شايد روحي سرگردان در دشت خاطرات ديروز … نميدانم نميدانم كجا بودم ، شايد مثل هميشه غرق در درياي اوهام و شايد روحي سرگردان در دشت خاطرات ديروز … نميدانم چه مي كردم ، شايد ميگريستم بدون اينكه سر بر شانه هايت داشته باشم و شايد باز هم مثل ديوانگان از رفتنت فرياد ميكردملحظه رفتنت را خوب بياد دارم ، لحظه اي كه تو پرواز كردي و اوج گرفتي و من دلم مرداب شد ، لحظه اي كه من چون عذا داري سياه پوش بر گور عشقم ميگريستم ، بياد دارم شكوه هايم و اشكهايم را … اي عزيزترين زندگيم چرا نا گاه اين چنين شدي و آتش عشقم را به خاكستري سرد بدل كردي ... مگر نگفتي ميماني تا قيامت ؟!! تا قيامت راه بسيار است و من تنها ، مگر نگفتي نميگذاري لحظه اي تنها بمانم و تا آخر راه در كنارم ميماني ؟... پس كجا رفتي ؟ من تنهايم ...

از سياهي اين شبهاي بي پايان ميترسم ! تنهايم نگذار … 

ناگاه گرمي دستاني را بر شانه هايم حس كردم ، ميترسيدم نگاهت كنم ، مبادا رويا باشي ‌، ميترسيدم لمست كنم ، مبادا طلسم باشي و نابود شوي ، ميترسيدم بوسه بر دستانت بزنم ، مبادا آتش عشقم وجود شرمنده زمستانيت را آب كند ، حتي ميترسيدم مثل آوازهاي كودكي ام زمزمه ات كنم ، لرزشي مبهم بر وجودم چيره گشت ، گويي حتي قلبم ميلرزيد ، آرام آرام چشم گشودم ، به آرامي سالهايي كه در كنارت عاشقانه مانده بودم و ناگاه پرتوهاي آفتاب را كه گويي دست نوازش پروردگارم بود بر شانه هايم حس كردم ، اشكي بر گونه ام لغزيد ، چشمان خواب آلودم باز شد و بي اختيار بر جمله اي افتاد كه بالاي سرم بود :

بهارم رفت

 

زندگي زيباست آن هنگام که نگاهي پر مهر را مي بيني و در کلامي دلنشين سخني سرشار از محبت را مي يابي ، زندگي زيباست آن هنگام که با تلاقي دو نگاه لبخندي مي شکفد و دستاني گرم ، دستانت را مي فشارد ، زندگي يعني دريچه اي به سوي قلب ها گشودن ، راهيه راههاي نا اميد شدن و همسفر غمها بودن ، زندگي يعني ساختن بنايي که آنرا محبت ناميده اند ...

اي دل من ، گرچه در اين روزگار
جامة رنگين نمي پوشي بكام
بادة رنگين نمي بيني بجام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن مي كه مي بايد تهي است
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم !
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از
بهار

عید بر شما مبارک باد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 18:58  توسط سحر سهرابی  | 


 

هراسی نیست از این امید که ارزش صبوری ندارد

 

و دل بستنی که از دل این همه سکوت بر می خیزد رفتنی ست

 

وقصه ها پر می شود از غصه ها و گلایه ها.

 

عادت می کنیم به مرگی که در چشمان خواب آلوده مان می خندد

 

وپریشانی را به بازی می گیرد.

 

سایه ها رهایمان نمی کنند.

 

غریبه می شوند دست هایی که گله از دلسوزی می کردند

 

و من و تو خسته می شویم از آن اشاره های دورادوی

 

که آزادی را در تقدیر ما می شکند

 

ولی ما تن می دهیم به تمام فاصله ها...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 18:27  توسط سحر سهرابی  | 


فراموشت كرده اند 

و سرگـــردان 

...

..

.

گونه هايت آرام داغ مي شوند

نفس هايت به شماره می افتند 

 

كوتاه

 

ممتد

 

لرزان

 

از لابه لاي شاخه هاي تنهايي

به آسمــــــــان نگاه ميكني 

 

به خورشيــــــد 

که با گام های لرزانش   

به سمت غروب شناور است  

 

قطره هاي بــــاران 

با ضرب هاي ناموزون

آرامش ساييدهء لحظه هايت را لمس ميکنند

 


 

ياد تمام آنچه كه بود

و ديگر نيست

پلك هايت را سنگين ميكند  

 

 


به آسمــان نگاه ميكنم

 

تا بدانم ستاره ها چگونه فرو مي افتند


خاك مي شوند

تا ببينم انسان ها چگونه خاطره ميشوند


و خاطره ها 

چگونه فراموش

 

 


 

 

دستهاي بيرحم انتظار

برصورت پريده رنگ اميد سنگ ميكوبند


و من آرام از ميان اين هياهوهاي ديوانه وار 

آخرين خشكيده برگ خزان آرزوهايم را 

در آغوش ميكشم 

 


ميلرزم از درد


در انجماد مبهم بادهاي ويراني


چنان چون تلاطم متعفن كهنه زخمهاي يأسي به چرك نشسته

كه گويي سال هاست

تيک تاک غليظ انتظار رهايی را به دوش ميکشد

 


اينك انگار سالهاست از دست داده ام

ديروز و امروز و لحظه هايم  را

 


اينك انگار قرن هاست

سنگيني اين اشك هاي سيماني

بر گونه هاي خسته ام چنگ ميزند

 


اينك انگار 

من نيست 

تاريكي ست


سرماست


شب است  

و سكــوت

 

 


مهر عزيز 

هشيار باش

خورشيد غروب خواهد كرد

در سوگ آخرين خشكيده برگ اميد


خورشيد خواهد خفت

ميدانی ؟ 

...

..

.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 16:23  توسط سحر سهرابی  | 


  دست های منجمدم را  

دور تا دور ِآرزوهای ماسیده بر گیج گاه سرنوشتم ، حلقه میزنم

بلندی موهایم  را  برزخمهای  گیج ِ راههای بن بست تنم پیچ میدهم

 تا یادم بماند 

هیچ راهی جز بیراهه به جایی نبود !

 

انگشت هایم را در حفره های تاریک هستی ام فرو میبرم

با سرعت تمام میدوم ، تا به خودم برسم

به نفس نفس می افتم

سیاه میشوم

 

  این بار اما

قبل از سقوط  

خط ممتد بودنم را ، درست از وسط  میشکنم

و با این شکست

موازات دردناک سرنوشتمان 

برای همیشه نابود میشود ... 

 

تو از لای تکه ای ابر در آسمان بیرون می آیی  

و مرا محکم تر از همیشه در آغوش میگیری

...

بغض های نترکیده ام

تکه تکه ضجه میشود

.

.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 16:2  توسط سحر سهرابی  | 


فلکین قانلین الیندن بیر آتلمیش یئره اندی

 تیره بختی در سپیده دم خونین به دنیا آمد

بیر فلاکت آنانین جان شیره سیندن سوتون امدی

 و از شیره جان مادری فلاکت زده چشید

بوللی نیسگیل شله سین چینینه آلدی

تیره بختی خود را به آغوش کشید

تای توشوندن دالی قالدی ساری گل مثلی سارالدی

 از همزادان خود عقب ماندو مانند گل پژمرده گشت

گونو تک باغری قارالدی

 تنهایی زندگی دل شکسته اش کرد

درد الیندن زارا گلدی گونو گوندن قارا گلدی

 بی ملایمتی روزگار ازرده خاطر کرد و روز به روز سیه بخت تر گشت

خان چوبانسیز سئله تاپشیرسین اوزون یوردوموزا بیر سارا گلدی

تکرار داستان سارایی را به قلم کشید که بی خان وبی سرور خود را به سیل رودخامه انداخت و به شهر کما قدم گذاشت

بیر وفاسیز یار الیندن یارا گلمز سانا گلدی

  از دست یار بی وفای نادوست فرتوت شدا

بیر یازیق قیز جان الیندن جانا گلمز جانا گلدی

 دختر بیچاره از دست جانان بی ارزش به ستوه آمد

کئچه جکده الموت دامنه سیندن بورایا درمانا گلدی

 گذشته از دامنه های الموت برای درمان عشق خود به این منطقه قدم گذاشت

بیر آدامسیز سوری آدلی،الی باغلی،دیلی باغلی!

بی کس ؛ بی یاور ، بی زبان به نام سوری

سوری کیمدور؟ بیر گولدی جهنمده بیتیبدور

سوری کیست ؟ گلی ست در جهنم روئیده است

 سوری بیر دامجیدور گوزدن آخاراغ اوزده ایتیبدور

 قطره اشکی است که از چشمان سرازیر شده وبر گونه ها نشسته

سوری یول یولچیسیدور اَیریده یوخ دوزده ایتیبدور

 مسافر راه راستی است – بخاطر درستی اش گم گشته است

سوری بیر مرثیه دور اوخشایاراق سوزده ایتیبدور

مرثیه ای است که کلامش گم گشته

او کونول لرده کی ایتمیشدی ازلدن اودو گوزدنده ایتیبدور

 گم گشته سرزمینی است که از ازل گم بود برآن است که از چشمان افتاده

سوری بیر گوزلری باغلی،اوزو داغلی،سوزو داغلی،اولوب

 سوری ؛ چشم بسته ، سیلی خرده ،

 هاردان هارا باغلی!

تا کی زندگی تیره

بوشلاییب دوغما دیارین اموب البته یاریندان ال اوزوب هر نه واریندان

زادگاه خود را رها کرده، از یارش جدا گشته ،دست از همه چیز خود دست برداشته است

قورخماییب شهریمیزین قیشدا آمانسیز بورانیندان نه قاریندان

از سرمای سوزان و برف و یخبندان شهر ما هراسی نداشت

گزیر آواره تا پا یاندیریجی دردیده چاره تاپا بیلمیر

 اما هرگز نمی تواند سرگردان تا رسیدن به چاره ای می گردد

چوخ سویر عشقی باشیندان آتا،آما آتا بیلمیر

 عشق را می خواهد رها کند اما نمی تواند

اُوا باخ اُوچی دالینجا قاچیر آما چاتا بیلمیر

 شکار در پی صیاد می دود اما نمی رسد

ایش دونوب لیلی دوشوب چوللره مجنون سراغیندا

 روزگاره برگشته ؛ لیلی در پی مجنون آواره گشته

شیرین الده تئشه،داغ پارچالییر فرهاد اوتورموش اوتاغیندا

شیرین دست بر تیشه  و کوهکن – فرهاد نشسته بر دنج خانه

تشنه لب قو نئجه گور جان وری دریا قیراغیندا

در دریای عشق خود تشنه لب جان می دهد

گوزده حسرت یئرینی خوشلایوب ابهام دوداغیندا

 آرزو و حسرت رسیدن را در لبان و ابهام با خوشی گمانه می زند

وارلیغین سون اثری آز قالیر ایتسین یاناغیندا

 آرزوی بودن را در سوز و گداز خود از سر بیرون کرده است

سانکی بیر کوزدی بورونموش کوله وارلیق اوجاغیندا

در کوره مانده است چون اتشی که خاکستر رویش را پوشانده باشد

کوزریر پیلته کیمین یاغ توکه نیب دور چراغیندا

چون فیتیله بی روغنی که اطرافش روغن ریخته باشد دود فرا گرفته

بوی آتیر رنج باغیندا قوجالیر گنج چاغیندا

با رنج روزگار بزرگ و گنج زندگی را ازدست میدهد

بیر آدامسیز سوری آدلی،الی باغلی دیلی باغلی

 --

سوری جان اومما فلکدن،فلکین یوخدی وفاسی

 سوری جان ، دل به دنیا نبند ، دنیا وفا ندارد

نقدر یوخدی وفاسی او قدر چوخدی جفاسی

 هر چه وفا ندارد جفایش بیشتر

کهنه رقاصه کیمی هر کسه بیر جوردی اداسی

 چون رقاصان قهار بر هر کسی به گونهای می رقصد

او ایاقدان دوشه نی ایستیر،ایاقدان سالان اولسون

 از پا افتادگان را می خواهد از پادرآورد

او تالانمیشلاری ایستیر گونی گوندن تالان اولسون

با مکنتان را خواهد که برمکنتشان بیافزاید

او آتیلمیشلاری ایستیر هامودان چوخ آتان اولسون

 رهاشدگان را می خواهد بیشتر رها کند

او ساتیلمیشلاری ایستیر قول ائدر کن ساتان اولسون

 بردگان را می خواهد بیشتر بر بردگی بگمارد

نئله مک قورقو بوجوردور فلکین نظمی ازلدن اولوب اضدادینه باغلی

 چکار میشود کرد که نظم طبیعت بر اضدادش بسته است

قاراسیز آغلار اولانماز دره سیز داغلار اولانماز اولوسیز ساغلار اولانماز

 سفید،سیاه – دره ، کوه و مرده زنده نمی شود

گرک هر بیر گوزله بیر دانا چیرکینده یارالسین

 گرگ زندگی بر هر زیبایی طعمه های چیده

بیری انسین یره گویدن بیری عرشه اوجالانسین

یکی بر زندگی نگون بخت ودیگری بر خوشی خوابیده

بیری چالسین ال ایاق غم دنیزینده،بیری ساحلده سئوینجیله دایانسین

 یکی در گرداب غرق شدن دست و پا می زند ودیگری در ساحل آرامش دراز کشیده

بیری ذلت پالازین باشه چکیب یاتسادا آنجاق،بیرینین بختی اویانسین

 یکی پتوی ذلت زندگی را برای آرامش و خواب بر روی خود کشیده و دیگری بختش بیدار

بیری قویلانسادا نعمتلره یئرسز،بیری ده قانه بویانسین

 یکی بهرهمند از هر نعمتی و دیگری در خون غلتیده

آی آدامسیز سوری آدلی،ساچلاریندان دارا باغلی!

 سوری بیکس – که زلفانت بر دار آویخته شده

نئله مک ائیش بئله گلمیش؛چور گلنده گوله گلمیش

 کار روزگار اینگونه است

فلکین ایری کمانینده اولان اوخ آتیلاندا دوزه دگمیش

 آسمان خشم آلود چون تیر خود را بر کشد  بر سینه غم می زند

دلسیزین باغرینی دَلمیش؛ایری قالمیش دوزو ایمیش

همه چیز را وا ژگون می کند

اونو خوشلار بو فلک:ائل ساراسین سئللر آپارسین

 خوشحالی روزگار این است که سارای قبیله را به دست سیل دهد

بولبول حسرت چکه رک گول ثمرین یئللر آپارسین

بلبل در حسرت  که ثمره گل ها بر باد رفته

قیسی چوللر ده قویوب لیلینی محمیلر آپارسین

قیس را در بیابان گذارده و لیلی را خواهان برد

خسروئی شیرینیله ال اله وئرسین،فرهادین قامتین اگسین 

دست شیرین و خسرو در هم و  قامت فرهاد بر هم شکسته

باخاراق چرخ زامان نشئیه گلسین

 و در اندیشه آن که چرخ زمان برگردد

کئفه دولسون،سوری لار سولسادا سولسون

 اما دنیا خرسند اگر چه سوری ها پژمرده شوند

بیری باش یولسادا یولسون

 کسی از شدت بدبختی خاک بر سرش کند

داش آتان کول باشی قویموش  داشینی اوزگیه آتماز

 بیچاره زندگی سنگ بیچاره گی را بر دیگری نمی اندازد

سن یئتیشسن هدفه اوندا فلک مقصده چاتماز،داها افسانه یاراتماز

 چون به هدف رسی دنیا به مقصود خود نمی رسد و افسانهای نمی آفریند

سوری ای باشی بلالی زامانین قانلی غزالی

  سوری – ای مصیبت – غزال خونین زندگی

سوری بیر گوشدی خزان آیری سالیبدور یوواسیندان

 سوری -  گنجشکی است از آشیانه خود جدا مانده

ال اوزوبدور آتاسیندان

 از پدر خود جدا گشته

جوجه دیر حیف اولا سود گورمییب اصلا آناسیندان

حیف – گنجشکی است که سودی از مادرش ندیده

او زلیخا کیمی یوسیف ائیین آلمیر لیباسیندان

زلیخایی ست که بوی پیراهن یوسف را در سر دارد

بونا قانع دی تنفس اده بیر یار هاواسیندان

بر آن قانع است که از هوای وصال یار تنفس مس کند

درد وئرن درده سالوب آمما خبر یوخ داواسیندان

 درد فلک کشیده اما خبری از درمانش نیست

آغلایوب سیتقایاراق بهره آپارمیر دوعاسینان

 چون ابشار اشک میریزد اما بهرهای از دعای خود نمیبرد

او بیر آئینه دی رسام چکوب اوستونه زنگار اوندا،یوخ قدرت گفتار

 آئینه ای است که گرد و غبار رویش را پوشانده و قدرت گفتار نمایان کردن  ندارد

اوزی چیرکین دیلی بیمار،گنج وقتینده دل آزار

سوری کسی است که گرد روزگار بر رویش نشسته    وزبانش بسته و در کنار گنج عشق خود ازرده خاطر

گوره سن کیم دی خطا کار،گوره سن کیم دی خطا کار؟

گناه کار کیست؟؟؟ خطاکار کیست ؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 18:34  توسط سحر سهرابی  | 


بـــلم آرام چـــون قوئی سبکــبار

به نرمی بر سر کارون همـی رفــت

به نـخلستان ساحل، قرص خورشــید

زدالان افــق بیرون همــی رفـت

شفـق بازیکنـان در جنـــبش آب

شکــوه دیگـــر و راز دگــر داشـت

به دشتی پر شقــایق باد سرمـست

تو پنـداری که پاورچین گــذر داشت

جــوان پــارو زنـان بر سینه مـــوج

بلــم می رانــد و جانش در بـلم بود

صــــدا ســر داده غمگین در ره بـاد

گــــرفتــار دل و بیــمار غـــم بود :

« دو زلفــــونت بـود تـــار ربـــابــم

چـه می خواهـی ازین حــال خرابـم

تــو کـه با مــا ســر یاری نـــداری

چـرا هــر نیمه شو آیی به خوابــم ؟ »

صــدا چون بوی گل در جنبــش باد

به آرامی به هر سو پخش می گشت

جوان می خواند و سرشار از غمی گرم

پی دستی نوازش بخش می گشت ...

نسیـــمی ، این پیام آور و بگذشت :

« چه خوش بـی مهربونی از دو سر بی »

جــــوان نالــید زیـر لب به افسوس

« که یـــکسر مهــربونی دردســر بی »

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 12:54  توسط سحر سهرابی  | 


Every night in my dream,I see I feel you

 That is how I know you go on

Far across this distences & spaces

 between us

You have come to show you go on

Near , Far

Wherever you are

I believe that the Heart does go on

Once more you open the door

And you are hear in my heart

and my heart will go on and on

You are here there is nothing I fear

And we know that the heart will go on

We will stand forever this way

there is sth in the heart

and the heart will go on and on

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 12:26  توسط سحر سهرابی  | 


رسم اين شهر عجيب است بيا برگرديم

قصد اين قوم فريب است بيا برگرديم

عشق بازيچه ي شهر است ولي در ده ما


دختر عشق نجيب است بيا برگرديم


كرمها در دل هر كوچه اقامت دارند


روستا مامن سيب است بيا برگرديم


چه حسابيست در اين شهر كه در مبحث جبر


جاي بعلاوه صليب است بيا برگرديم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 21:54  توسط سحر سهرابی  | 


            

           عمه ...

                                    السلام علیک یا ابا عبدا.. الحسین

السلام عليك يا ابا عبدالله و علي الارواح التي حلّت بفنائك عليك منّي سلام الله ابدا ما بقيت و بقي الليل و النّهار و لا جعله الله آخر العهد لزيارتكم السلام علي الحسين و علي علي بن الحسين و علي اولاد الحسین و علي اصحاب الحسين روحی فداک

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 7:2  توسط سحر سهرابی  | 


مي‌خواست برود، ولي چيزي او را پايبند کرده بود؛ مي‌خواست بماند، ولي چيزي او را به سوي خود مي کشيد؛ مي‌خواست بنويسد، قلمي نداشت، مي‌خواست بايستد، چيزي او را وادار به نشستن مي‌کرد. مي‌خواست بگويد، لبان خشکيده‌اش نمي‌گذاشتند. مي‌خواست بخندد، تبسم در صورتش محو مي‌شد. مي‌خواست بپرد، ديگر آسمانش تنگ بود، مي‌خواست دست بزند و شادي کند، ولي دستانش ياري نمي‌دادند. مي‌خواست نفس عميقي بکشد و تمام اکسيژن هاي هوا را ببلعد، اما چيري راه تنفسش را بسته بود. مي‌خواست آواز سر دهد، نغمه اش به سکوت مبدل شد. مي‌خواست پنجره کلبه‌اش را باز کند و از ديدن زيبايي‌ها لذت ببرد، اما با اين که پنجره با او فاصله اي نداشت، اين کار برايش غير ممکن بود. مي‌خواست بي‌پروا همه چيز را تجربه کند ولي ديگر فرصتي وجود نداشت. مي‌خواست گلي بچيند و به کسي که به او خيره شده بود بدهد، دستش جلو نمي‌رفت. مي خواست به همه بگويد دوستشان دارد و عاشقشان است، لبش گشوده نمي‌شد، مي خواست ستاره هاي آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که اي کاش روزهاي رفته برگردند. آخر او عکسي در قابي کهنه بود که توان هيچ کاري را نداشت. مي‌خواست حداقل لبخندي به لب داشته باشد اما لبانش خشکيده بود. يادش افتاد کاش وقتي عکاس گفت (بگو سيب) از دنيا گله نمي‌کرد. دلش مي خواست اگر نمي تواند هيچ کاري بکند فقط بگويد (سيب)
+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 23:43  توسط سحر سهرابی  | 


می بازمت به هیچ..آری به هیچ وهیچ

آنگه که قلب من سرشار عاشقی ست

میگریمت   به   درد...آری به  اشک سوز

آنگه   که روح من ...  آبی تر    از تو بود

در قطره ها ببین...این قطره های اشک

صادقترین سکوت.. در حرف قطره بود

!!! 

میخواندمت به عشق..آنگه که راه تو

همراه من نبود

!!!

آگه   نشد   دلم... بار  دگر    ز غم

تکرار قصه بود...این دم دوباره هم

!!!

آری بپای دل   ...میسوزم    وسکوت

بغضی دوباره داشت...در خلوت وجود

آخر   چه   گویمت...میترسم از نگاه

شاید که چشم من...خواند ترا به آه

!!!

میترسم   از   کلام..از  واژه های درد

ترسم    بسوزیم..    ترسم بسوزدت

....

غمگین  تر از دلم...امشب کسی   نبود 

آری دوباره عشق...از من... مرا  ربود ...

گفتی که راز توست..این عشق  آتشین

آه  ای خدا ...خداااااااا   ...  اشک  مرا  ببین

کردم گنه .....مگر   در شور عاشقی...

جز راز عاشقی   ....  چیزی زمن نبود

!!!

در آشیان شعر    ...  در    کُنج خلوتم

آغوش شعر  من...  شد تکیه گاه من

با من کسی نبود   ... جز واژه  و  قلم

خلوت چه  خلوتی...سرشار درد وغم

اما به خلوتم   ...  گه دل نفس کشید

گه شور گریه ها... نقشی دگر کشید

شد   حامی   دلم..هر واژه در سکوت

میراث   من   ز دهر... جز خلوتی نبود

!!!

اُنسی شبانه بود ..در   کنج   خلوتم

از چه  زدی ...چرا ؟..این خلوت بهم؟

می بازمت   کنون... درمانده... بیقرار

میمیرم از درون ....در    عین   انتظار

میسوزم از درون   ...    اما به آشکار

!!!

اشکم   بپای  تو  ...  آری   برو  ... برو

میگریمت   کنون  ....  درمرزی از جنون

میخواهمت ز دل..  .در چشم پر  ز خون

   میگویمت   ترا    ...  در    اوج      عاشقی  

آبی  عشق  من  ...   پرواز  من   توئی

اما  قفس مرا...در بست  وساده گفت

از  خلوت   قفس ..... جائی  دگر  مرو

اینجا   حریم   توست ...تنهائی   و قلم

شعرت بخوان به عشق...دنیا بهم مزن

اشکم  بپای   تو....  آری    برو  ...  برو

اینک   که   با  خلوص دل دل داده ام بتو

شعر از فرزانه شیدا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 19:52  توسط سحر سهرابی  | 


The secret

 

I loved thee  , though I told thee not

 

Right early and long

 

Thou  wert  my joy in every spot

 

My theme is every song

                                                                                                                          

And when I saw stranger face

 

Where beauty held the claim

 

I gave it like a secret grave

 

The being of thy name

 

And all the charms of face or voice

 

Which I in other see

 

Are but the recollected choice

 

Of what I  feel  for thee .

                                                                      

                   "  John chare "       

 

 

                                  

سرزمين

 

بارها نگاهت کردم در قلمرو عشق


بارها صدايت کردم در سرزمين دوستي


 با ديده هاي اشکي و پر حسرتي تاختم


در برهوتي از راز ، راز مانده در سينه


گفتم شايد از نگاهم به راز دلم پي ببرد


     ولي افسوس


تو نه نگاهم را خواندي ونه صدايم را شنيدي


از پس نگاهت راز دلت را فهميدم


همانطور که راز نگاهم را بارها با تو آشکار کردم


             اما


راز، راز ماند و حرفها باقي


و نگاهت در پس چهره ي  بي عاطفه ات سنگين


تو بگو....... انتظار تا کي؟  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 21:7  توسط سحر سهرابی  | 


 

رفتی ، شکستی دلم را با من مدارا نکردی

مظلوم تر از دل من ای عشق پیدا نکردی

 

در غربت این حوالی تنها پناهم تو بودی

رفتی چه ناباورانه! یادی هم از ما نکردی

 

با این که دیدی من و دل هر دو گناهی نداریم

فکری به حال من و این مجنون شیدا نکردی

 

باور نمی کردم امروز این گونه تنها بمانم

رفتی و پشت سرت را حتی تماشا نکردی

 

 

 

گفتم مگر با نگاهت سامان بگیرد دل من

چشمان سکر آورت را بر روی من وا نکردی

 

می پرسم از خود همیشه ، حقی ندارد مگر عشق

بر گردن ما ، که از او یک ذره پروا نکردی ؟

 

گفتم که شاید بخوانی شعر غریبانه ام را

آوردم اما سرت را یک لحظه بالا نکردی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 18:14  توسط سحر سهرابی  | 


                                                                                                        آهنگ کهکشان عشق

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 9:56  توسط سحر سهرابی  | 


 

 در نگاهت وسعت دریا مجسم می شود

آسمان از حزن چشمان تو درهم می شود

 

 

حرمت آیینه تفسیری نجیب از روی توست

با تو ای آیینه اندوه دلم کم می شود

 

برگ برگ غنچه های ساده ی باغ دلم

در بهار صبح رویت پر زشبنم می شود

 

بی تعارف مطلع سبز غزل های منی

با حضورت باغ شعرم باز خرم می شود

 

صحبت از گمنامی دل بود و تنهایی او

مطمئنم بعد از این مشهور عالم می شود

 

یک سبد گل را تعارف می کند لبخند تو

گوشه ی دل بعد عمری خالی از غم می شود

                                      

                                         

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 16:47  توسط سحر سهرابی  | 


 

به چشمان پريرويان اين شهر

                   به صد اميد مي بستم نگاهي

                                         مگر يك تن از اين ناآشنايان

                                                    مرا بخشد به شهر عشق راهي

 

به هر چشمي به اميدي كه اين اوست

                   نگاه بي قرارم خيره مي ماند

                                        يكي هم، زينهمه نازآفرينان

                                                    اميدم را به چشمانم نمي خواند

 

غريبي بودم و گم كرده راهي

                  مرا با خود به هر سويي كشاندند

                                        شنيدم بارها از رهگذاران

                                                   كه زير لب مرا ديوانه خواندند

 

ولي من، چشم اميدم نمي خفت

                 كه مرغي آشيان گم كرده بودم

                                       زهر بام و دري سر مي كشيدم

                                                  به هر بوم و بري پر مي گشودم

 

اميد خسته ام از پاي ننشست

                نگاه تشنه ام در جستجو بود

                                     در آن هنگامه ي ديدار و پرهيز

                                                  رسيدم عاقبت آن جا كه او بود

 

"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"

                ز خود بيگانه، از هستي رميده

                                    از اين بي درد مردم، رو نهفته

                                                  شرنگ نااميدي ها چشيده

 

دل از بي همزباني ها فسرده

              تن از نامهرباني ها فسرده

                                  ز حسرت پاي در دامن كشيده

                                                  به خلوت، سر به زير بال برده

 

به خلوت، سر به زير بال برده

              "دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"

                                  به خلوتگاه جان، با هم نشستند

                                                     زبان بي زباني را گشودند

                                                      سكوت جاوداني را شكستند

 

مپرسيد، اي سبكباران! مپرسيد

                كه اين ديوانه ي از خود به در كيست؟

                                 چه گويم! از كه گويم! با كه گويم!

                                                  كه اين ديوانه را از خود خبر نيست

 

به آن لب تشنه مي مانم كه ناگاه

                   به دريايي درافتد بيكرانه

                                 لبي، از قطره آبي تر نكرده

                                                 خورد از موج وحشي تازيانه

 

مپرسيد، اي سبكباران مپرسيد

                   مرا با عشق او تنها گذاريد

                               غريق لطف آن دريا نگاهم

                                               مرا تنها به اين دريا سپاريد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 8:6  توسط سحر سهرابی  | 


 

دلم گرفته، اى دوست! هواى گريه با من‏

گر از قفس گريزم كجا روم، كجا، من؟

كجا روم؟ كه راهى به گلشنى ندانم‏

كه ديده بر گشودم به كنج تنگنا، من‏

نه بسته‏ام به كس دل نه بسته دل به من كس‏

چو تخته پاره بر موج رها، رها، رها، من‏

زمن هر آن كه او دور چو دل به سينه نزديك‏

به من هر آن كه نزديك ازو جدا، جدا، من!

نه چشم دل به سويى نه باده در سبويى‏

كه تر كنم گلويى به ياد آشنا، من‏

زبودنم چه افزود؟ نبودنم چه كاهد؟

كه گويدم به پاسخ كه زنده‏ام چرا من؟

ستاره‏ها نهفتم در آسمان ابرى ـ

دلم گرفته، اى دوست! هواى گريه با من...

سیمین بهبهانی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 7:35  توسط سحر سهرابی  | 


 

تو را صدا ميكنم 
              در اين شبانه هاي تار
تو را نظاره ميكنم
              كه دلخوشم به عكس يار
به خود رسيده ام ولي 
              تو را سپرده ام به باد
ندارم هيچ گلايه اي 
              كه برده اي مرا ز ِ ياد
تو را نظاره ميكنم
              كه ميروي ز ِ پيش من
تو را بهانه ميكنم
              براي گريه هاي غم
به تو شكوفه ميزدم
              كنون خزان ِ عمرمي
مرثيه اي ز ِ غم نخوان
              كه خود ترانه غمي
تو را نظاره ميكنم
               در امتداد اين گذر
كه خُرد و محو ميشوي
               ز ِ فكر ِ من در اين سفر
 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 14:40  توسط سحر سهرابی  | 


 

امشب به نگاه گرفته ات می توان اعتماد کرد سکوت  ناگفته دارم !

من از خود فراموشی دل های پاک ، از صدای پای رهگذران

من از عشق یک آهو می ترسم .

از آغاز هر سرنوشت و از طلوع هر زیبایی من از روح سرگردان

زندگی می ترسم .

 نیمه شب کابوس لحظه هایی است که من در آن گم شده ام .

 در سراب این زندگی تاریک و درد آلود فقط فروغ چشمانت

راه را برای من باز می کند .

 نشد درخت سبزی بمانم با شاخه های بلند و سایه افکنده

 اما آرزو داشتم دست های تو هیزم شکن شوند

 از دلتنگی به جایی رسیده ام

 که آرزو دارم با اشک هایم یک بار دیگر غسلت دهم !

بر بلندای خیال خویش ایستاده ام و بودن را نفس میکشم

اسطوره ذهن آرامم به تباهی می رود

همان جایی که تو اغاز افسانه ها بودی و در ادراک خاطرات

تلخم معلق ماندم .

شاید هنوز هم دلی برای حضورم می تپد ؟

پس چرا همچنان در خاطرات تلخ محصور مانده ام ؟

 ولی افسوس کسی نیست راز پرپر شدن را به او بگویم

 کسی نیست که با سرانگشتان نوازشگرش اشک مرا پاک کند

 و با روشنایی چشم هایش تنهاییم را خاک کند .

   خسته ام از این لبخند پر از درد !

      خدایا  ....  ؟

     وقتی سقف زندگی انقدر پایین بیاید که ناگریز از زیستن بود

  .... زیباترین پله صعود است .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 18:29  توسط سحر سهرابی  | 


سکوت عشق
سکوت حقيقت است
فرياد است
سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق هاي نهان
و ببين که اين بغض بي صداي من
اعتراف
به عشق هميشگي توست

Love slience
The slience it the truth
is the shout
is full of unuttered words
of undo movements
the confess to hidden loves
and you see this slient spite of mine
is a confess to your evergreen love
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 18:40  توسط سحر سهرابی  | 


سيزده خط زندگي از گابريل گارسيا مارکز

1- دوستت دارم نه به دليل شخصيت تو بلکه به خاطر شخصيتي که من در هنگام با تو بودن پيدا ميکنم...

2- هيچکس لياقت اشکهاي تو را ندارد و کسي که چينين ارزشي دارد باعث اشک ريختن تو نمي شود...

3- اگر کسي تو را آنطور که ميخواهي دوست ندارد؛ به اين معني نيست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد...

4- دوست واقعي کسي است که دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس کند...

5- بدترين شکل دلتنگي براي کسي آن است که در کنار او باشي و بداني که هرگز به او نخواهي رسيد...

6- هرگز لبخند را ترک نکن. حتي وقتي ناراحتي؛ چون هرکس امکان داره عاشق لبخند تو بشه...

7- ممکن است تو در تمام دنيا فقط يک نفر باشي ولي براي بعضي افراد تمام دنياي اونها هستي...

8- هرگز وقتت را با کسي که حاضر نيست وقتش را با تو بگذرد، نگذران...

9- شايد خدا خواسته است که ابتدا بسياري از افراد نا مناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را، به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي توني شکر گذار باشي...

10- به چيزي که گذشت غم مخور، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن...

11- هميشه افرادي هستند که تو را مي آزارند. با اين حال همواره به ديگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسي که تو را آزرده دوباره اعتماد نکني...

12- خود را به فرد بهتري تبديل کن و مطمئن باش که خود را مي شناسي قبل از آنکه ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد...

13- زياده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد که انتظارش را نداري...
 
                                                                                                    

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 17:46  توسط سحر سهرابی  | 


زمانی به دریا رسیدم که غروب داشت اب تنی میکردتا اغشته به عطر و زلالی اب اندرون کاخ جادویی شب به ملا قات خواب سر مست برود و موج که سحر گا هان خشمگین .صدفهای خواب الود را به ساحل می سپارد .اینک نوای غمناک ارامش را نثار غروب میکرد که همچون عشق.سرخ رنگ می درخشید

و من لبریز از اینهمه زیبایی خود را به بازوان رویایی دریا سپردم تا مرا به خلسه فرو ببرد و در جذبه اینهمه شکوه .رازگونه غرق کند.نگاهم را از اندرونم که در ساحل با تمسخر نگاهم می کند.میگیرم و به اسمان می دوزم .باید که همه چیز را فراموش کنم.شاید که بتوانم به ان جزیره ای برسم که گا هواره رویا های تحقق یا فته .این انسان محروم از عشق.انجا یافت شود و من ما وا بگیرم.

شاید که بتوان گوهر شب چراغی یافت که تمامی ارزوها را بر اورده سازد و دیو پلیدی را برای ابد جادو کند و به زنجیر کشد.....اه...هنوز اندرونم همان جا به من می خندد...من می خواهم تنهای تنها نوای دریا را گوش دهم ...هیچ صدایی....تنهادریا.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 19:22  توسط سحر سهرابی  | 


بسپار مرا

به بغض پر تراکم عکس های قدیمی

روی خنجر

هر چه نوشته بود

تقدیر

مانده در تن ام ،

از ترانه و 

باران و

معرکه ی پگاه

تا

تقصیر .

بگذار مرا

 جای نام های گم شده ات

و آواز کن مرا

هر چه مانده باشد

از نت شوریده ی پرهای مرگ و

بوسه و

روزهای تمرین .

آینه را بسپار  به خاطره ام .

روی خط محو شانه هام

وزن دردناک زندگی

بیش از این ها

باریده بود

از شبنم معطر زنانگی .

و من

هرگز نفهمیدم آن

ناگزیر دردناک پیشانی را

با خون نوشت معوج پولادی اش ،

که تا دشنه

نوشته

نام تو را

تنهایی

تنهایی

تنهایی …      

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 17:37  توسط سحر سهرابی  | 


صبح از دریچه سر به درون می کشد به ناز

وز مشرق خیال

تو ، صبح تابناک تری را

ـ سر در کنار من ـ

         با چهره ی شکفته چو گل های نسترن

                                                 لبخند می زنی.

من ، آفتاب پاک تری را

      در نوشخند مهر تو می بینم

             در مطلع بلند شکفتن

 

من ، روز خویش را

با آفتاب روی تو ،

کز مشرق خیال دمیده ست

آغاز می کنم.

 

من با تو می نویسم و می خوانم

        من با تو راه می روم و حرف می زنم

             وز شوق این محال:

              ـ که دستم به دست توست !-

                       من ، جای راه رفتن

                              پرواز می کنم !

 

آن لحظه ها که مات

در انزوای خویش

یا در میان جمع

خاموش می نشینم :

موسیقی نگاه تو را گوش می کنم.

گاهی میام مردم ، در ازدحام شهر

غیر از تو ؛ هرچه هست فراموش می کنم

 

گویند این و آن به هم – آهسته –

-         هان و هان!

                                           دیوانه را ببینید!

بیخود ،چو کودکان

            لبخند می زند !

با خود چگونه گرم سخن گفتن است؟! آه،

من ، دور از این ملامت بیگاه ،

                همچنان ،

                     سرمست ،

 در فضای پریخانه های راز

شاد از شکوه طالع و بخت موافقم

آخر ، چگونه بانک بر آرم که : ...

             

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 19:10  توسط سحر سهرابی  | 


چقدر روح محتاج فرصت هایی است که در آن هیچ کس نباشد!

تنها در این حالت است که هیچ" بودن"ی بودن ترا در  قالب هیچ "چگونگی"یی مقید نمی دارد

و این آزادی بی مرز و شور انگیزی است

                                                                                     دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 18:57  توسط سحر سهرابی  | 


کاش می دانستم دنیا با همه وسعتش بی تو جایی برای ماندن ندارد. اشک چشمانم هر شب سراغت را از کویر گونه هایم می گیرد. ای که دیدگانم از دل تنهایی تو الفبای اشک ریختن را آموخته اند و لحظه های گریانم با کوچ تو روان گشته اند ؟ چرا از کوچه دلتنگی هایم گذر نمی کنی و برای چشمان مانده به راهم دستی تکان نمی دهی؟ بی تو قناریها خوش آواز نیستند و آسمان چشمانم همیشه بارانی است بی تو من درختی خشکیده در پاییزم


کاش هرگز به اين دنيا نيامده بودم
و حال كه آمده ام كاش زودتر مرگم فرا رسد
آخر چگونه مي توان در اين دنيا زندگي كرد ؟
دنيايي كه در آن آدمها روزي چندين بار عاشق مي شوند
دنيايي كه در آن عشق را فقط مي توان در ويترين كتابفروشي ها يافت
دنياي كه در ان محبت و صداقت مرده و جاي خود را به بي وفايي دروغ داده
دنيايي كه در آن دروغ عادت و بي وفايي قانون و دلشكستن سنت شده است
دنياي كه در آن بايد عشق را به بها خريد
دنيا رو نگه دارين مي خوام پياده شم
" بی کلام "
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 19:30  توسط سحر سهرابی  | 


هرموقع که اومدم آپ کنم يه جورايی...

يه جايی خوندم بهترين مترجم اونی که سکوت آدمو ترجمه کنه حالا کيه که سکوت اين من بيکلام و معنا کنه؟
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 19:18  توسط سحر سهرابی  | 


این نگهبان سکوت
شمع جمعیت تنهایی
راهب معبد خاموشی‌ها
حاجب درگه نومیدی‌ها
سالک راه فراموشی‌ها...

چشم بر راه پیامی، پیکی..
گرمی بازوی مهری نیست.
خفته در سردی آغوش پر آرامش یأس
که نه بیدار شود از نفس گرم امید..
سر نهاده‌است به بالین شبی،
که فریبش ندهد عشوه‌ی خونین سحر

ای پرستو برگرد!
«ای پرستو که پیام‌آور فروردینی»
بگریز ازمن، از من بگریز!
باغ پژمرده پامال زمستانها
چشم بر راه بهاری نیست..
گرد آشوبگر خلوت این صحرا،‌
گردبادی است سیه،
گردسواری نیست..                   نیست..           نیس...           نی...    نی ...    ....       ....

                         

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 21:30  توسط سحر سهرابی  | 


هنگامی که اندوه من به دنیا آمد از او پرستاری کردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم. اندوه من مانند همه ی چیز های زنده بالا گرفت و نیرومند شد، و سرشار از شادی های شگرف. من و اندوهم به یکدیگرمهر می ورزیدیم، و جهان گرداگردمان را دوست می داشتیم. زیرا که اندوه، دل مهربانی داشت و دل من هم از اندوه مهربان شده بود.

هر گاه من و اندوهم با هم سخن می گفتیم، روزهامان پرواز می کردند و شب هامان آکنده از رویا بودند، زیرا که اندوه زبان گویایی داشت، و زبان من هم از اندوه گویا شده بود. هر گاه من و اندوهم با هم آواز می خواندیم، همسایگان ما کنار پنجره هاشان می نشستند و گوش می دادند، زیرا که آواز های ما مانند دریا ژرف بود و آهنگ هامان پر از یاد های شگفت. هر گاه من و اندوهم با هم راه می رفتیم، مردمان ما را با چشمان مهربان می نگریستند و با کلمات بسیار شیرین با هم نجوا می کردند.بودند کسانی که از دیدن ما غبطه می خوردند، زیرا که اندوه چیز گرانمایه ای بود و من از داشتن او سر فراز بودم. ولی اندوه من مرد، چنان که همه ی چیزهای زنده می میرند، و من تنها مانده ام که با خود سخن بگویم و با خود بیندیشم.

اکنون هر گاه سخن می گویم سخنانم به گوشم سنگین می آیند.

 هر گاه آواز می خوانم همسایگانم برای شنیدن نمی آیند.

هر گاه هم در کوچه راه می روم کسی به من نگاه نمی کند.

فقط در خواب صداهایی می شنوم که با دلسوزی می گویند :

(( ببینید، این خفته همان مردی است که اندوهش مرده است ))

(جبران خلیل جبران)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 21:10  توسط سحر سهرابی  | 


او رفت  و من پس از آنکه از دستش دادم فهمیدم که او را داشته ام ! وقتی که دیگر او را نداشتم احساس کردم که او را داشته ام ! وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم ، وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم ، وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم ، وقتی او تمام کرد من شروع کردم ، وقتی او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن ، مثل تنها زندگی کردن است مثل تنها مردن است .

                                                          دکتر علی علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 18:56  توسط سحر سهرابی  | 


 

من اکنون برکناره ساحل ایستاده ام ،

مرا به تنه درختی پیر و خشک و تناور بسته اند ، چشمانم را بسته اند ،

دهانم را قفل زده اند ، دست هایم را از پشت به درخت ریسمان بند کرده اند ،

پاسبان و گماشته و خطر و دیوار ،

در برارم دریا است ، اقیانوس بیکرانه ای که هرگز با من مهربان نبوده است ...

دریا ! من چقدر دریا را دوست

می دارم ! چقدر او را بزرگ می دارم ، چقدر دریا را می فهمم ،

چقدر با او صمیمی ام ، به او احترام می گذارم ،

مقدسش می شناسم ، خوبش می دانم اما دریا هیچگاه با من مهربان نبوده

است ...  من شنا را دوست دارم ،

شنا را خوب آموخته ام ، می دانم ، شناور زبردستی ام ، از کودکی تمرین دارم ...

هیچ لذتی را ، کاری را در زندگی

بهتر از شنا کردن در دریا ندیده ام ... دریا دوست من ، عزیز من ،

معشوق من است و شنا کردن ! در آغوش دریا ! ...

اما دریا هیچگاه با من مهربان نبوده است .

                                                                                            

      دکتر علی شریعتی - گفتگوهای تنهایی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 18:51  توسط سحر سهرابی  | 


ترسم از شب نیست ... ترسم از نبودن نیست ... ترسم از دلی است که پرده پوشی نمیداند ... و زمانی که بیهوده بگذرد ... و باز در امتداد شک و دلهره ... اسیر وسوسه اندیشه های خود به راه خود برویم ... راهی که هر لحظه ترس و دلهره ، بر اندام شب ، می اندازد ...!

 

ترسم از تکرار است .. تکراری سخت سرد ، تکراری که بی تو باشم ... دلم از تکرارم برتو دلهره و غصه ام را دو چندان میکند ... ! که نکند برایت تکراری را تداعی کنم که خسته از تنم ، ذهنم ، صحبت و ماندنم شوی ...! من از تکراری شدنم میترسم ...! من از رفتنت میترسم ... من از نبودنم ... من از صداقتی که بیهوده بگذرد ... ! من از مرگ عشق میترسم ... من از بی تو بودن ... من از سکوت میترسم ... من از خسته شدنت ... من از بیهوده بودنم سخت میترسم ...!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 18:33  توسط سحر سهرابی  | 


بي شك امروز تو را خواهم ديد بي شك امروز تو را در همه آينه ها همچنان صادق و پاك خواهم ديد بي شك امروز تورا در باران،در نم خاك، خواهم ديد بوي نمناكي غمناك زمين، بوي پيراهن توست بي شك امروز همان روز بزرگ، روز يكتا شدن سايه من با تن توست آه آيا هرگز،هيچ برگي اينقدر مهربان با تن شبنمها بود كه دو دستان تو بود با نم اشك غريبانه من؟ آه آيا هرگز ،هيچ ابري اينقدر مهربان با تن صحراها بود كه دو چشمان تو بود با تن تب زده شانه من؟ گريه ها خواهم كرد بي شك امروز به هنگام رسيدن تا تو. بي شك امروز به هنگام رسيدن تا تو، باز انگشتانت خنك و تازه و سبز غرق شبنم خواهد شد در تبالودگي صورت من و تو خواهي باريد بر من و غربت من...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 20:28  توسط سحر سهرابی  |