پدر جان اين آخرين صدايي بود كه شنيدم.آخرين حرفي بود كه براي هميشه غم عجيبي تو دلم كاشت.يعني شوخي بود .يعني جدي بود؟هيچ كدوم باورم نميشه.جدي كه نيست.شوخي به اين بيمزگي ؟ مامانم باور كرد چرا همه گريه ميكنن.منم به تبعيت اونها گريه ميكنم.ولي چرا بايد گريه كنيم.واقعاً بابا تركمون كردي؟مثل كابوسي بود كه هنوزم وقتي يادش ميكنم دلشوره ميگيرم و تا چند روز دپرسم.ميگن بايد بدون تو برگرديم خونه.مگه ميشه.با هم اومديم اينجا, قرار ما اين نبود.امروز روز پدره.هنوز هديه هاتو استفاده نكردي.... خانم هم به دنيا اومد.خودت اسمش رو انتخاب كردي.نمي خواهي نوهات رو ببيني؟تو كه منتظر بودي.پس كجا داري ميري؟. .چند ساعتي كه تو راه بودم تا به خونه رسيدم گريه هم نميكردم.باورم نميشد كه حقيقت داشته باشه و تو ديگه نباشي.وقتي رسيدم خونه دلهره گرفته بودم..همه چيز سر جاش بود.خنده هات,تلخي هات ,فرتودگيت بخاطر ما, لباسهات و...... رفتم سر جات دراز كشيدم .بوي تو ميداد.يعني ديگه جسمت باما نبود.فقط بايد وسائلت ميديديم و دلتنگي معني نداشت؟يعني ديگه برگشتي نبود.بعد از يك سال هنوزم ميگم يعني ميشه برگردي؟توي جاهاي شلوغ ميگم يعني ميشه پيدات كنم.از اين بوي پائيز از اين هوا متنفرم. همچين روزي بود كه از كنار ما رفتي.هيچ كاري نتونستيم برات بكنيم.از بچه هات چي ديدي؟تا اومدي نتيجه زحمتهاتو ببيني تركمون كردي و رفتي.حرف نزنم بهتره.فقط بدون هميشه بيادتيم
شب آغاز هجرت تو
شب در خود شكستنم بود
شب بي رحم رفتن تو
شب از پا نشستنم بود
شب بي تو شب بي من
شب دلمرده هاي تنها بود
شب رفتن شب مردن شب دل كندن من از ما بود
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 13:52  توسط بی کلام
|