تبليغاتX
سحر گل عاشق
اگر سهم من از این همه ستاره سوسوی غریبی است غمی نیست !همین انتظار رسیدن شب، برایم کافی است
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


سحر گل عاشق












WwW.Template-Ir.Tk




 

هریک از ما ذره ای است آکنده از آگاهی

نوری ظریف و شکننده ، تابشی کوتاه از وجودی محکوم به مرگ

که از هیچ مطلق می آید؛ همچون ستاره ای که در شب می درخشد

نقطه ای ناچیز در گستره ی اقیانوس ساکت و آرام ،.................. هیچ

 

 

همراهی همراهان، ...نیمه راه ...مانده است. ازهمپایان جزیک چند،باقی نمانده. دفتری زنانوشته ها ماند و این من بی صبرو قرار.....شکوفه های انتظارسربرنمی آورند. دوری از ...سزاوارمن نیست.مرابه گلهای پیوندمان آرزوها بود.... تا ...

 

 

هرکسی راه به خیر خویش می برد. جز... که تلاشش خیردیگری و دیگران است.کاش این همه از قافله قاصدکهای محبت دورنمانده بودیم

 

 

بدی ازگلهای ُرز برای مزار بی سنگ و نشان تردیدهایم نثارمی کنم....که دیری است کسی برای  رفع ابهامهایش قدمی برنمی دارد.... وپرسشی از خرمن سوالهایش را پاسخ نمی گوید.....ازطعنه و نیش دوستانه(هفت دریا ) ، گلهای محبت نمی روید... هرزه علفهای کینه اند که درتردیدها می رویند....ومی بالند

 

کجا ... که بیابان با تنم یکی ست. هر سو؛ سوسوی بی جهتی ست و هر جهت ..و

من می لرزم و در آینه ی خاطراتم پیر می شوم و خطوطِ سیمایم راه بر حدسِ سالیان می بندند. پنجره هنوز سبز است و قلبِ بیدستان گشوده تا ستاره ی سیال. ستاره ای که تو بر مینا و صنوبر نشانده ای.

 

 

در گُلدانِ گوهری ام گُلِ یخ می روید. تصویری غبارگرفته در قابی کهنه که چیزی را در یادِ کسی فرایاد نمی آورد. رگبارِ شنها تصویرِ مواجِ یک سراب را در خود فرو می برند؛ به سانِ جذبه ی یک فریب، مانند پژواکِ اغفال به گاهی که خامُشان خاک دیگر نمی خوانند و سکوتِ مضحکِ یک فاجعه تکرار می گردد:« در پنجه های جهان جانت مچاله می شود و جهان دوباره رونق از تو وام می برد اگر دوباره بیایی و بامدادِ بیکران را بگیرانی»

 

کسی چنگ می نوازد، آهنگِ ناگزیرِ پشیمانی است. آنگاه که نمی بایست، از دست دادن چگونه مُیسرگشت! سهمِ من پائیزِ حزن انگیز و زمانِ به یغما رفته است. و شَفَقت در شَفَق به جانبِ بی جانبی راه می سِپُرَد. دروازه ی همیشه بسته و بندری مسخ شده و باراندازی متروک، که در خوابِ جاشوان روشن نمی شود. پلی واژگون میانِ مَجاز و حقیقت است:«گوش کن به ضربه ی تبر و نعره ی سرخِ جنگل از گلوی چکاوک به گاهی که چکامه در گلویش می ماسد! نگاه کن به غرق شدن در ساحلِ بی ماسه و لیسه ی طغیانِ غم و نغمه ی تنهایی، هنگامه ی بیگناهی به گاهواره ی برهوت و رهاشدگی»

 

 

 

جوانیِ من نفس زنان از من می گریزد. پاهایم از این خاکجای تا ناکجا کشیده می شود. با بالهای پریشیده ام بر صفحه ی باد ماجرای وجود را می نگارم. میانِ میدان، گردبادِ برگ است و طوفانِ زرد که بساطی سبز را درهم توده می کند و اسیرِ رسن می دارد. خیابان رخِ خواب می خراشد و جز ما کسی نیست. انعکاس صدای پاها و سایه که در هم درنگ می کنند. سایه ی وهم به پروازِ شیفته ی پرنده ی کوچکی به سوی عطرِ قصیده ی دریا می ماند و پاهای تاول زده دُرُشتیِ زمین را به درد، درمی نوردند. جوانیِ من، مرا دلسرد ترک کرد، سایه ای بود نزدیکِ من و من بس دور می رفتم

.......

 

یادت را همیشه برذهن و زبانم جاری و ساری نگاه می دارم. وهرکجای این البرزبلند که باشی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 23:31  توسط سحر سهرابی  | 


خواب ديدم كه شبي رهگذري مي آيد

 شب دلتنگ مرا سر زده مي آرايد

مي رسد تا كه پس از اين همه دلتنگي ها

گره ازبغض غزل هاي ترم بگشايد

اين همه شور كه در ذهن غزل هاي من است

بوي ياسي ست كه از هرم تنش مي آيد

غزلم نذر نگاهت مددي كن؛

 چنديست

مرگ

 دارد تن خود را به تنم مي سايد.

خدایا.....

به هر که دوست داری بیاموز عشق از زندگی کردن برتر است

و به هر که دوست می داری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است.

خدایا.....

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 14:0  توسط سحر سهرابی  |