بر بلندای خیال خویش ایستاده ام و بودن را نفس میکشم
اسطوره ذهن آرامم به تباهی می رود
همان جایی که تو اغاز افسانه ها بودی و در ادراک خاطرات
تلخم معلق ماندم .
شاید هنوز هم دلی برای حضورم می تپد ؟
پس چرا همچنان در خاطرات تلخ محصور مانده ام ؟
ولی افسوس کسی نیست راز پرپر شدن را به او بگویم
کسی نیست که با سرانگشتان نوازشگرش اشک مرا پاک کند
و با روشنایی چشم هایش تنهاییم را خاک کند .
خسته ام از این لبخند پر از درد !
خدایا در این زندان غم چه بود من را انداختی ؟
وقتی سقف زندگی انقدر پایین بیاید که ناگریز از زیستن بود
مرگ زیباترین پله صعود است
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 22:44  توسط سحر سهرابی
|