تبليغاتX
سحر گل عاشق
اگر سهم من از این همه ستاره سوسوی غریبی است غمی نیست !همین انتظار رسیدن شب، برایم کافی است
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


سحر گل عاشق












WwW.Template-Ir.Tk




Every night in my dream,I see I feel you

 That is how I know you go on

Far across this distences & spaces

 between us

You have come to show you go on

Near , Far

Wherever you are

I believe that the Heart does go on

Once more you open the door

And you are hear in my heart

and my heart will go on and on

You are here there is nothing I fear

And we know that the heart will go on

We will stand forever this way

there is sth in the heart

and the heart will go on and on

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 12:26  توسط سحر سهرابی  | 


رسم اين شهر عجيب است بيا برگرديم

قصد اين قوم فريب است بيا برگرديم

عشق بازيچه ي شهر است ولي در ده ما


دختر عشق نجيب است بيا برگرديم


كرمها در دل هر كوچه اقامت دارند


روستا مامن سيب است بيا برگرديم


چه حسابيست در اين شهر كه در مبحث جبر


جاي بعلاوه صليب است بيا برگرديم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 21:54  توسط سحر سهرابی  | 


            

           عمه ...

                                    السلام علیک یا ابا عبدا.. الحسین

السلام عليك يا ابا عبدالله و علي الارواح التي حلّت بفنائك عليك منّي سلام الله ابدا ما بقيت و بقي الليل و النّهار و لا جعله الله آخر العهد لزيارتكم السلام علي الحسين و علي علي بن الحسين و علي اولاد الحسین و علي اصحاب الحسين روحی فداک

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 7:2  توسط سحر سهرابی  | 


مي‌خواست برود، ولي چيزي او را پايبند کرده بود؛ مي‌خواست بماند، ولي چيزي او را به سوي خود مي کشيد؛ مي‌خواست بنويسد، قلمي نداشت، مي‌خواست بايستد، چيزي او را وادار به نشستن مي‌کرد. مي‌خواست بگويد، لبان خشکيده‌اش نمي‌گذاشتند. مي‌خواست بخندد، تبسم در صورتش محو مي‌شد. مي‌خواست بپرد، ديگر آسمانش تنگ بود، مي‌خواست دست بزند و شادي کند، ولي دستانش ياري نمي‌دادند. مي‌خواست نفس عميقي بکشد و تمام اکسيژن هاي هوا را ببلعد، اما چيري راه تنفسش را بسته بود. مي‌خواست آواز سر دهد، نغمه اش به سکوت مبدل شد. مي‌خواست پنجره کلبه‌اش را باز کند و از ديدن زيبايي‌ها لذت ببرد، اما با اين که پنجره با او فاصله اي نداشت، اين کار برايش غير ممکن بود. مي‌خواست بي‌پروا همه چيز را تجربه کند ولي ديگر فرصتي وجود نداشت. مي‌خواست گلي بچيند و به کسي که به او خيره شده بود بدهد، دستش جلو نمي‌رفت. مي خواست به همه بگويد دوستشان دارد و عاشقشان است، لبش گشوده نمي‌شد، مي خواست ستاره هاي آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که اي کاش روزهاي رفته برگردند. آخر او عکسي در قابي کهنه بود که توان هيچ کاري را نداشت. مي‌خواست حداقل لبخندي به لب داشته باشد اما لبانش خشکيده بود. يادش افتاد کاش وقتي عکاس گفت (بگو سيب) از دنيا گله نمي‌کرد. دلش مي خواست اگر نمي تواند هيچ کاري بکند فقط بگويد (سيب)
+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 23:43  توسط سحر سهرابی  |