تبليغاتX
سحر گل عاشق
اگر سهم من از این همه ستاره سوسوی غریبی است غمی نیست !همین انتظار رسیدن شب، برایم کافی است
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


سحر گل عاشق












WwW.Template-Ir.Tk




می بازمت به هیچ..آری به هیچ وهیچ

آنگه که قلب من سرشار عاشقی ست

میگریمت   به   درد...آری به  اشک سوز

آنگه   که روح من ...  آبی تر    از تو بود

در قطره ها ببین...این قطره های اشک

صادقترین سکوت.. در حرف قطره بود

!!! 

میخواندمت به عشق..آنگه که راه تو

همراه من نبود

!!!

آگه   نشد   دلم... بار  دگر    ز غم

تکرار قصه بود...این دم دوباره هم

!!!

آری بپای دل   ...میسوزم    وسکوت

بغضی دوباره داشت...در خلوت وجود

آخر   چه   گویمت...میترسم از نگاه

شاید که چشم من...خواند ترا به آه

!!!

میترسم   از   کلام..از  واژه های درد

ترسم    بسوزیم..    ترسم بسوزدت

....

غمگین  تر از دلم...امشب کسی   نبود 

آری دوباره عشق...از من... مرا  ربود ...

گفتی که راز توست..این عشق  آتشین

آه  ای خدا ...خداااااااا   ...  اشک  مرا  ببین

کردم گنه .....مگر   در شور عاشقی...

جز راز عاشقی   ....  چیزی زمن نبود

!!!

در آشیان شعر    ...  در    کُنج خلوتم

آغوش شعر  من...  شد تکیه گاه من

با من کسی نبود   ... جز واژه  و  قلم

خلوت چه  خلوتی...سرشار درد وغم

اما به خلوتم   ...  گه دل نفس کشید

گه شور گریه ها... نقشی دگر کشید

شد   حامی   دلم..هر واژه در سکوت

میراث   من   ز دهر... جز خلوتی نبود

!!!

اُنسی شبانه بود ..در   کنج   خلوتم

از چه  زدی ...چرا ؟..این خلوت بهم؟

می بازمت   کنون... درمانده... بیقرار

میمیرم از درون ....در    عین   انتظار

میسوزم از درون   ...    اما به آشکار

!!!

اشکم   بپای  تو  ...  آری   برو  ... برو

میگریمت   کنون  ....  درمرزی از جنون

میخواهمت ز دل..  .در چشم پر  ز خون

   میگویمت   ترا    ...  در    اوج      عاشقی  

آبی  عشق  من  ...   پرواز  من   توئی

اما  قفس مرا...در بست  وساده گفت

از  خلوت   قفس ..... جائی  دگر  مرو

اینجا   حریم   توست ...تنهائی   و قلم

شعرت بخوان به عشق...دنیا بهم مزن

اشکم  بپای   تو....  آری    برو  ...  برو

اینک   که   با  خلوص دل دل داده ام بتو

شعر از فرزانه شیدا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 19:52  توسط سحر سهرابی  | 


The secret

 

I loved thee  , though I told thee not

 

Right early and long

 

Thou  wert  my joy in every spot

 

My theme is every song

                                                                                                                          

And when I saw stranger face

 

Where beauty held the claim

 

I gave it like a secret grave

 

The being of thy name

 

And all the charms of face or voice

 

Which I in other see

 

Are but the recollected choice

 

Of what I  feel  for thee .

                                                                      

                   "  John chare "       

 

 

                                  

سرزمين

 

بارها نگاهت کردم در قلمرو عشق


بارها صدايت کردم در سرزمين دوستي


 با ديده هاي اشکي و پر حسرتي تاختم


در برهوتي از راز ، راز مانده در سينه


گفتم شايد از نگاهم به راز دلم پي ببرد


     ولي افسوس


تو نه نگاهم را خواندي ونه صدايم را شنيدي


از پس نگاهت راز دلت را فهميدم


همانطور که راز نگاهم را بارها با تو آشکار کردم


             اما


راز، راز ماند و حرفها باقي


و نگاهت در پس چهره ي  بي عاطفه ات سنگين


تو بگو....... انتظار تا کي؟  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 21:7  توسط سحر سهرابی  | 


عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

همان يک لحظه اول

که اول ظلممي ديدم از این مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زيبايي و زشتي

بروي يکدگر ويرانه مي کردم

 

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

که در همسايه صدها گرسنه چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم

نخستين نعره مستانه را خاموش آندم

بر لب پيمانه مي کردم

 

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

که مي ديدم يکي عريان و لرزان ديگري پوشيده از صد جامه رنگين

زمين و آسمان را

واژگون مستانه مي کردم

 

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

نه طاعت مي پذيرفتم

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده

پاره پاره در کف زاهد نمايان

سبحه صد دانه مي کردم

 

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

براي خاطر تنها يکي مجنون صحراگرد بي سامان

هزاران ليلي نازآفرين را کو به کو

آواره و ديوانه مي کردم

 

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سراپاي وجود بي وفا معشوق را

پروانه مي کردم

 

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

بعرش کبريائي با همه صبر خدايي

تا که مي ديدم عزيز نابجائي ناز بر يک ناروا گرديده خواري مي فروشد

گردش اين چرخ را

وارونه بي صبرانه مي کردم

 

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

که مي ديدم مشوش عارف و عامي ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم کش

بجز انديشه عشق و وفا معدوم هر فکري

در اين دنياي پر افسانه مي کردم

 

عجب صبري خدا دارد

چرا من جاي او باشم

همين بهتر که او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد

وگرنه من جاي او چو بودم

يکنفس کي عادلانه سازشي

با جاهل و فرزانه مي کردم

 

عجب صبري خدا دارد! عجب صبري خدا دارد!

                                                                        " معینی کرمانشاهی "

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 14:0  توسط بی کلام  | 


انتظاری به وسعت تمام هستی‌ام

در یک لحظه‌ی بی‌رنگ

آهنگ زندگیم را در ریتمی خفقان‌ آور مچاله کرد

و ذهن من در کشاکش دردها

به ناگاه سکته کرد.

فراری تمام احساس ذهن مرا

با یک هیچ درهم نوردید.

و تلخ‌ترین ملودی گریه را

ساز ذهن من رقصید.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 16:57  توسط بی کلام  |