
امشب به نگاه گرفته ات می توان اعتماد کرد سکوت ناگفته دارم !
من از خود فراموشی دل های پاک ، از صدای پای رهگذران
من از عشق یک آهو می ترسم .
از آغاز هر سرنوشت و از طلوع هر زیبایی من از روح سرگردان
زندگی می ترسم .
نیمه شب کابوس لحظه هایی است که من در آن گم شده ام .
در سراب این زندگی تاریک و درد آلود فقط فروغ چشمانت
راه را برای من باز می کند .
نشد درخت سبزی بمانم با شاخه های بلند و سایه افکنده
اما آرزو داشتم دست های تو هیزم شکن شوند
از دلتنگی به جایی رسیده ام
که آرزو دارم با اشک هایم یک بار دیگر غسلت دهم !
بر بلندای خیال خویش ایستاده ام و بودن را نفس میکشم
اسطوره ذهن آرامم به تباهی می رود
همان جایی که تو اغاز افسانه ها بودی و در ادراک خاطرات
تلخم معلق ماندم .
شاید هنوز هم دلی برای حضورم می تپد ؟
پس چرا همچنان در خاطرات تلخ محصور مانده ام ؟
ولی افسوس کسی نیست راز پرپر شدن را به او بگویم
کسی نیست که با سرانگشتان نوازشگرش اشک مرا پاک کند
و با روشنایی چشم هایش تنهاییم را خاک کند .
خسته ام از این لبخند پر از درد !
خدایا .... ؟
وقتی سقف زندگی انقدر پایین بیاید که ناگریز از زیستن بود
.... زیباترین پله صعود است .
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 18:29  توسط سحر سهرابی
|