تبليغاتX
سحر گل عاشق
اگر سهم من از این همه ستاره سوسوی غریبی است غمی نیست !همین انتظار رسیدن شب، برایم کافی است
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


سحر گل عاشق












WwW.Template-Ir.Tk




او رفت  و من پس از آنکه از دستش دادم فهمیدم که او را داشته ام ! وقتی که دیگر او را نداشتم احساس کردم که او را داشته ام ! وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم ، وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم ، وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم ، وقتی او تمام کرد من شروع کردم ، وقتی او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن ، مثل تنها زندگی کردن است مثل تنها مردن است .

                                                          دکتر علی علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 18:56  توسط سحر سهرابی  | 


 

من اکنون برکناره ساحل ایستاده ام ،

مرا به تنه درختی پیر و خشک و تناور بسته اند ، چشمانم را بسته اند ،

دهانم را قفل زده اند ، دست هایم را از پشت به درخت ریسمان بند کرده اند ،

پاسبان و گماشته و خطر و دیوار ،

در برارم دریا است ، اقیانوس بیکرانه ای که هرگز با من مهربان نبوده است ...

دریا ! من چقدر دریا را دوست

می دارم ! چقدر او را بزرگ می دارم ، چقدر دریا را می فهمم ،

چقدر با او صمیمی ام ، به او احترام می گذارم ،

مقدسش می شناسم ، خوبش می دانم اما دریا هیچگاه با من مهربان نبوده

است ...  من شنا را دوست دارم ،

شنا را خوب آموخته ام ، می دانم ، شناور زبردستی ام ، از کودکی تمرین دارم ...

هیچ لذتی را ، کاری را در زندگی

بهتر از شنا کردن در دریا ندیده ام ... دریا دوست من ، عزیز من ،

معشوق من است و شنا کردن ! در آغوش دریا ! ...

اما دریا هیچگاه با من مهربان نبوده است .

                                                                                            

      دکتر علی شریعتی - گفتگوهای تنهایی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 18:51  توسط سحر سهرابی  | 


ترسم از شب نیست ... ترسم از نبودن نیست ... ترسم از دلی است که پرده پوشی نمیداند ... و زمانی که بیهوده بگذرد ... و باز در امتداد شک و دلهره ... اسیر وسوسه اندیشه های خود به راه خود برویم ... راهی که هر لحظه ترس و دلهره ، بر اندام شب ، می اندازد ...!

 

ترسم از تکرار است .. تکراری سخت سرد ، تکراری که بی تو باشم ... دلم از تکرارم برتو دلهره و غصه ام را دو چندان میکند ... ! که نکند برایت تکراری را تداعی کنم که خسته از تنم ، ذهنم ، صحبت و ماندنم شوی ...! من از تکراری شدنم میترسم ...! من از رفتنت میترسم ... من از نبودنم ... من از صداقتی که بیهوده بگذرد ... ! من از مرگ عشق میترسم ... من از بی تو بودن ... من از سکوت میترسم ... من از خسته شدنت ... من از بیهوده بودنم سخت میترسم ...!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 18:33  توسط سحر سهرابی  | 


بي شك امروز تو را خواهم ديد بي شك امروز تو را در همه آينه ها همچنان صادق و پاك خواهم ديد بي شك امروز تورا در باران،در نم خاك، خواهم ديد بوي نمناكي غمناك زمين، بوي پيراهن توست بي شك امروز همان روز بزرگ، روز يكتا شدن سايه من با تن توست آه آيا هرگز،هيچ برگي اينقدر مهربان با تن شبنمها بود كه دو دستان تو بود با نم اشك غريبانه من؟ آه آيا هرگز ،هيچ ابري اينقدر مهربان با تن صحراها بود كه دو چشمان تو بود با تن تب زده شانه من؟ گريه ها خواهم كرد بي شك امروز به هنگام رسيدن تا تو. بي شك امروز به هنگام رسيدن تا تو، باز انگشتانت خنك و تازه و سبز غرق شبنم خواهد شد در تبالودگي صورت من و تو خواهي باريد بر من و غربت من...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 20:28  توسط سحر سهرابی  | 


 ... من در برابر تو کیستم ؟ و آنگاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم و مرا صدفی که مرواریدم توئی و خود را اندامی که روحت منم و مرا سینه ای که دلم توئی و خود را معبدی که راهبش منم و مرا قلبی که عشقش توئی و خود را شبی که مهتابش منم و مرا قندی که شیرینی اش توئی و خود را طفلی که پدرش منم و مرا شمعی که پروانه اش توئی و خود را انتظاری که موعودش منم و مرا التهابی که آغوشش توئی و خود را هراسی که پناهش منم و مرا تنهائی که انیسش توئی و ناگهان سرت را تکان می دهی و می گویی : نه ، هیچ کدام ! هیچ کدام ، این ها نیست ، چیز دیگری است ، یک حادثه دیگری و خلقت دیگری و داستان دیگری است و خدا آن را تازه آفریده است هرگز ، دو روح ، در دو اندام این چنین با هم آشنا نبوده اند ، این چنین مجذوب هم و خویشاوند نزدیک هم و نزدیک هم نبوده اند ... نه ، هیچ کلمه ای میان ما جایی نمی یابد ... سکوت این جاذبه مرموزی را که مرا به اینکه نمی دانم او را چه بنامم چنین جذب کرده است بهتر می فهمد و بهتر نشان می دهد .

                                                                                  دکتر علی شریعتی - گفتگوهای تنهایی

 

      

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 16:58  توسط سحر سهرابی  | 


 

دفتر عشـــق كه بسته شـد

ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم

خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون

به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود

بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو

بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم

غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم

چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم

دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو

آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه

دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه

بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو

ازاون كه عاشقــــت بود

بشنواين التماسرو

ــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــ

ـــــــــــ

ـــــــ

ــــ

ـ

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 21:16  توسط سحر سهرابی  | 


به کجا چنین شتابان ؟
 گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟
 همه آرزویم اما
 چه کنم که بسته پایم
 به کجا چنین شتابان ؟
 به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر !‌ اما تو دوستی خدا را
چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
 برسان سلام ما را

آهنگ گون ( گوش کنید )                                            توضیحات در بخش نظرات                

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 15:51  توسط سحر سهرابی  | 


 

هميشه سبز مي خشکد
              هميشه ساده می بازد
                     هميشه لشکر اندوه به قلب ساده می تازد
 
  من آن سبزم که رستن را تو آخر بردی از يادم
                  چه ساده هستی خود را به باد سادگی دادم
 
  به پاس سادگی در عشق درون خود شکستم زود
                 دريغا سهم من از عشق قفس با حجم کوچک بود
                       دريغا سهم من از عشق قفس با حجم کوچک بود
 
  درونم ملتهب از عشق ، برونم چهره ای دمسرد
                    ولی از عشق باختن را غرور من مرمت کرد
  به جز از دوستت دارم ، حرفی نشد ز لب جاری
                       ولی غافل که تو خنجر درون آستين داری
  
  
  
طلوع اولين ديدار ، غروب شام آخر بود
                   سرانجام تو و عشقت ، حديث پشت خنجر بود
                           سرانجام تو و عشقت ، حديث پشت خنجر بود


  

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 13:8  توسط سحر سهرابی  | 


 

امروز سکوتي مرا فرا گرفته است. نميدانم علتش چيست!؟

....
سکوتي ناشي از عشق!

....
سکوتي به خاطر تنهايي!

.....
سکوتي به خاطر بي کسي!

اين سکوت همچون بغضي در گلوي من شده.

مي خواهم به روياهايم بروم وشروع کنم به گريستن.اما نمي دانم ...
نمي دانم براي چه مي خواهم گريه کنم!؟

پس گفتم خلوت دلم را براي تو بگويم تا شايد دلم آرام بگيرد...

...
اي کاش قلب ها همه آيينه دل بودند اي کاش دروغ جايي در دل ما نداشت .

اي کاش که همه فقط به فکر خودشان نباشند

اي کاش دوستي ها با عشق باشد.

اي کاش...

اي کاش ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 20:24  توسط سحر سهرابی  | 


چشمهایم را از غبار دلتنگی های دقایقم می شویم. پنجره را باز می کنم تا نگاه روشن شب بتابد بر تاریکی ِخلوتِ دوباره ای که من آسوده و بی دغدغه به آن خو گرفته ام. چه بی معنا و چه بی وسوسه می گذرند این لحظه های پوچ ِبی اثر. بی اختیار به تو خیره می شوم. به توکه همیشه وفادارترین همراه ِمن برای گذران ِهر آنچه هست و نیست، بوده ای. از دورترین غم دنیا و قریب ترین سودای ذهن پریشان ِمن، همیشه نالیده ای. همیشه حرفهایت را در گوش ِناشنوای ِآسمانها گفته ای. همیشه از من ، همیشه از من سوخته ای.
دستهایم را ؛ دستهای گره خورده در انزوای خویشم را در میان ِغوغای سرکش و عصایانگر نگاهت رها می کنم. وسوسه ای مرا به جنون ِدوباره ای رسانده است. به طنین دلنواز تو چنگ می زنم ، مست می شوم. آواره می شوم. تمام موسیقی ِقصه های گفته و ناگفته ات را، مثل همیشه در من تکرار می کنی. من همیشه عشقانه در تو ، در دم مسیحای تو ، شور می بینم.
نوای تو باز پیچیده در تمام فضای خسته از سکوت و سکون ِمن. تلنگر ساده ای می زنی تا بیدار شوم. بیدار شوم تا آوای سحرانگیز تو را که در من زنده می شود، به ماورای حقایق ِوجودم ببرم. به احساس تکیده در گوشه گوشه های خانه ام ، به هر کجا که من در آن افتاده به خاک ِپَستِ زیستنم. پرواز را به من هدیه می کنی، آبی را به خاکستری ِهمیشه ماندگار ِمن تقدیم می کنی،  و چه سخاوت مهربانانه ای ...
من حریم ِخیالم را با ترنم ِوجود تو به تصویر می برم ، ای همیشه ماندگار من. ای تو بهانهء خوب ِشکستن ِهر سکوت ، توخوش ترین ندیم ِلحظه های دلتنگی ِبی پایان من.
چشمهایم را از غبار دلتنگی های دقایقم می شویم، پنجره را باز می کنم  تا همراه ِنسیم ِکوچه های ِشب ،  با تو اِی ساز همیشه مهربان من،  لحظه ها را پوچ و بی اثر دوباره تکرار کنم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 15:33  توسط سحر سهرابی  | 


فاصله ، کمی می اندیشم ، اما چه نا مانوس است واژه ای که مرا همیشه به

 فرار از من وا می دارد

اما انگارمی یابم که تحمل بودنش هم زیباست و رنگی شاد دارد ،

و با وجود من می گرید ، تا بی نهایت

به من امید ی مبهم همچون محبت ماه به خورشید واحساس تازگی چون

 برگهای خشک پاییزی می بخشد ،

و به مژگانی که از نگاه معصوم شبنمهای باغ آرزوها تر شده است ، رنگ

می بازد ، سرخابی ، زرد ، عنابی

و شاید هم روزی آبی ،

و جان می گیرد تا دوباره محال ، دوباره ای که در تلاطم افکار کودکی

 غرق می شود و

در آینه چشمان سیاه تو ورق می خورد و من،

در اینجا ، تلالو برق نگاهت را براحتی می بینم

و براستی می فهمم که معنای فاصله چیست و تا کدام ناکجا می انجامد ؟

و اما انتظار ،

تلخ و دوست داشتنی

 بهتر از هر آنچه که تو را به فکر فرو برد

واژه ای که درون باد شنزارهای جنوبی می پیچد

 و با مهاجران صحرایی رقم می خورد و شکل می گیرد

 و در آن لحظه ، باید که قاصدکی را با بالهای مرغان مهاجر پیوند داد ،

فقط به این امید که

لحظه ای در برابر دیدگان دلدار جای گیرد ،

او را به امواج نقره ای قلب تو فرو برد ،

تو را از میان دستان پر تحملت ببیند و

درون پرهیاهویت را از نزدیک احساس کند

و همین است تعریف ساده دل عاشقی ، که همواره از فاصله و انتظار می گریزد    

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 17:37  توسط سحر سهرابی  | 


می بینم صورتمو تو آینه   

                     با لبی خسته می پرسم از خودم
                                                  این غریبه کیه از من چی می خواد

                                                              اون به من یا من به اون خیره شدم
باورم نمی شه هر چی می بینم

                  چشمامو یه لحظه رو هم می ذارم
                                                  بخودم می گم که این صورتکه

                                                                              می تونم از صورتم ورش دارم
می کشم دستمو روی صورتم

                     هر چی باید بدونم دستم می گه
                                                     منو توی آیینه نشون می ده

                                                                          می گه این تویی نه هیچ کس دیگه
جای پاهای تموم قصه ها

                   رنگ غربت تو تموم لحظه ها
                                                   مونده روی صورتت تا بدونی

                                                                           حالا امروز چی ازت مونده به جا
آینه می گه تو همونی که یه روز

                 می خواستی خورشید و با دست بگیری
                                               ولی امروز شهر شب خونت شده

                                                                          داری بی صدا تو قلبت می میری
می شکنم آینه رو تا دوباره

              نخواد از گذشته ها حرف بزنه
                                             آینه می شکنه هزار تیکه می شه

                                                                            اما باز تو هر تیکش عکس منه
عکس ها با دهن کجی بهم می گن

                چشم امیدو ببر از آسمون
                                         روزا با هم دیگه فرقی ندارن

                                                                         بوی کهنگی میدن تمومشون

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 20:22  توسط سحر سهرابی  | 


               به تو  می رسم  من از این شب نیلوفری

                                        به تو می رسم من از این راه خاکستری

                                                            به تو که خاطره ها مو به همیشه می بری

پلکهای خسته ام را که می گشایم چیزی در وجودم می شکند نگاهم به چشمان همیشه بیدار پنجره گره می خورد . باز باران می بارد ... و حسی ناشناخته همراه با حرکت آرام و زیبای قطره ها در وجودم جنبشی مبهم را به ارمغان می آورد . ناخواسته از جایم بر می خیزم و فاصله ها را بازلال باران کم و کمتر می کنم نمی دانم چرا دلم نمی خواهد در به روی مهمان ناخوانده ام بسته بماند ؟!

رطوبتی دلچسب کف دستهایم را از پاکی پر می کند. دو قطره اشک از روی گونه هایم سر می خوردو در میان هزاران قطره بی قرار گم می شود.زیر لب آهسته زمزمه می کنم باز باران ... انیوه ابرهای سرگردان در خاکستری مه آ لود آسمان بروسعت تنهائیم لبخند می زنند و من پر می شوم از حس نسیمی که آرام آرام مرا - ابرها را هزاران قطره باران را  و تمام خاطرات بارانی را به دنیایی فراسوی مرز واقعیتها می خواند . سفری به تمام لحظه های ناب و سبز شکفتن - سفری به لحظه های با شکوه گذر پرشتاب صاعقه های از دل تیرگی آسمان - سفری به یک لحظه عشق - به یک بار پرواز.در سادگی یک نگاه -پاکی یک دلدادگی معنا می یابم و روح خسته ام را به نوازشهای پر آرامش دستانی می سپارم که هنوز بوی خوش آشنایی دارد دستان پر توانی که می تواند غبار اندوه را از آینه جانم پاک نماید - می تواند صفحه های سیاه دفتر خاطراتم را پاره کند و می تواند مرا به اوج برساند .

صدایی دریای آرامشم را طوفانی می کند به خود می آیم - آسمان آکنده از ابرهای تیره است - پر از تیرگی  وخشکی . دستانم از خشکی می سوزد . از آن هزاران قطره زلال تنها دو قطره مانده آن هم به روی گونه های رنگ باخته من .

صدایی رو تن سکوت شب ناخن می کشد " پائیز آن هم بدون باران ؟! " و من فقط سر تکان می دهم و باز به سوی صندلی راحتم آرام می خزم و پلکهایم را روی هم می فشارم

شاید باز هم شبی بر تشنگی سوزان خوابهایم باران ببارد  

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 16:16  توسط سحر سهرابی  |