من اکنون برکناره ساحل ایستاده ام ،
مرا به تنه درختی پیر و خشک و تناور بسته اند ، چشمانم را بسته اند ،
دهانم را قفل زده اند ، دست هایم را از پشت به درخت ریسمان بند کرده اند ،
پاسبان و گماشته و خطر و دیوار ،
در برارم دریا است ، اقیانوس بیکرانه ای که هرگز با من مهربان نبوده است ...
دریا ! من چقدر دریا را دوست
می دارم ! چقدر او را بزرگ می دارم ، چقدر دریا را می فهمم ،
چقدر با او صمیمی ام ، به او احترام می گذارم ،
مقدسش می شناسم ، خوبش می دانم اما دریا هیچگاه با من مهربان نبوده
است ... من شنا را دوست دارم ،
شنا را خوب آموخته ام ، می دانم ، شناور زبردستی ام ، از کودکی تمرین دارم ...
هیچ لذتی را ، کاری را در زندگی
بهتر از شنا کردن در دریا ندیده ام ... دریا دوست من ، عزیز من ،
معشوق من است و شنا کردن ! در آغوش دریا ! ...
اما دریا هیچگاه با من مهربان نبوده است .
دکتر علی شریعتی - گفتگوهای تنهایی
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 18:51  توسط سحر سهرابی
|