تبليغاتX
سحر گل عاشق
اگر سهم من از این همه ستاره سوسوی غریبی است غمی نیست !همین انتظار رسیدن شب، برایم کافی است
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


سحر گل عاشق












WwW.Template-Ir.Tk




 

بي تو يك روز در اين فاصله ها خواهم مرد

 

مثل يك بيت ته قافيـــــه ها خواهم مــــــــرد

 

تـــــو كه رفتي همه ثانيه هـــا سايه شدنـــد

 

سايه در سايه آن ثانيه ها خـــواهم مــــــرد

 

شعله هــا بي تو زبـــي رنگي دريــــا گفـتند

 

موج در موج در اين خاطره ها خواهم مرد

 

گـــــم شدم در قـــدم دوري چشمان بهــــــار

 

بي تو يك روز در اين فاصله ها خواهم مرد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 0:11  توسط سحر سهرابی  | 


 

هميشه کسي رو براي دوستي انتخاب کن که قلب بزرگي داشته باشه اون

 

 وقت ديگه مجبور نيستي به خاطر جا گرفتن تو قلبش خودتو کوچيک کني

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 21:46  توسط سحر سهرابی  | 


 

اگر دنياي ما دنياي سنگ است ، بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است

اگر دنياي ما دنياي درد است ، بدان عاشق شدن از بحررنج است

 اگر عاشق شدن پس يک گناه است ، دل عاشق شکستن صد گناه است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 21:37  توسط سحر سهرابی  | 


 

يادت باشه...گاهي وقت ها مثلا آخر شب ها که مي خواي بخوابي يه دل تنهايي هست
که يکم اون ور تر مي تپه براي تو......
يادت باشه فقط تو بودي که تونستي وارد قلبم بشي بدون اينکه قفلشو بشکني...
يادت باشه من شب ها حتي تو رويا هام با تو حرف ميزنم تويي که يادت وخيالت هم آرامش بخشه...
هيچ ميدوني موقعي که يکم ازم دور ميشي چقدر غصه دار ميشم اون وقته که چشمم دنبال چشاي قشنگت ميگرده که با هر نگاه کلي انرژي ازشون دريافت ميکنم.. دستام
دنبال دست هاي مهربونت ميگرده تا بدونه هستي...هميشه ميموني...خودت ميدوني که اين واژه ها نميتونن
اون چيزي رو که تو عمق وجودمه ابراز کنن..وقتي ميخوام از تو بنويسم نه تنها واژه ها در مقابلت
کم ميارن حتي به احترام حضور سبزت در مقابلت سر تعظيم فرود .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 20:28  توسط سحر سهرابی  | 


من دلـم مي خواهد
خانه اي داشته باشم بر دوست
كنج هر ديوارش
دوست هايـم بنشينند آرام
گل بگو
گل بشنو
هر كسي مي خواهد- وارد خانهً پر عشق و صفايـم گردد
يك سبد بوي گل سرخ به من هديه كند
شرط وارد گشتن - شستشوي دلهاست
شرط آن داشتن - يك دل بيرنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي كوبـم
روي آن با قلم سبز بهار
مي نويسم : اي يار
خانهً ما اينجاست
تا كه سهراب نپرسد ديگر
خانهً دوست كجاست ؟؟؟
!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 21:58  توسط سحر سهرابی  | 


                                   اگر می توانستم ...              

اگر مي توانستم،اطمينان حاصل مي کردم که هرگز طعم شکست را نمي چشي،اما آنگاه از همواره پيروز شدن چه مي آموختي؟
اگر مي توانستم، هنگام زمين خوردن دستت را مي گرفتم،اما آنگاه هرگز نيروي دوباره برخاستن را نمي شناختي.
اگر مي توانستم،تو را مستقيم به مقصد زندگيت مي بردم اما آنگاه هرگز وحشت گم شدن در راه را نمي شناختي.
اگرمي توانستم،عشقي که آرزوي آن را داري،عشق زندگيت را،برايت مي يافتم اما آنگاه هرگز نمي فهميدي که لذت عشق واقعي در مسيري است که در طي آن،عشق را مي يابي.
اگر مي توانستم ،تمام روزهاي تو را آفتابي مي کردم اما آنگاه هرگز پاکي باران را نمي شناختي.
اگر مي توانستم،تو را با گنجينه هاي دنيايي که در آن زندگي مي کني احاطه مي کردم اما آنگاه هرگز به ارزش گنجينه هاي دنياي درون خود پي نمي بردي.
اگر مي توانستم،خوشبختي را در دستانت ميگذاشتم اما آنگاه هرگز ياد نمي گرفتي که رشد واقعي از تلاش براي دست يافتن به چيز هايي مي آيد که در دسترس تو نيست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 21:44  توسط سحر سهرابی  | 


زلیخا مغرور قصه اش بود زلیخا به همنشینی نامش با یوسف می نازید
زلیخا بر بلندای قصه رفت و گفت رونق این قصه همه از من است
این قصه بوی زلیخا می دهد کجاست زنی که چون من شایسته عشق
پیامبری باشد ، تا بار دیگر قصه ای این چنین زیبا شود؟
قصه دیگر نازیدن زلیخا را تاب نیاورد و گفت: بس است زلیخا ! بس
است .از قصه پایین بیا ، که این قصه اگر زیباست ، نه به خاطر تو ، که
زیبایی همه از یوسف است .
 

زلیخا گفت: من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است . عمریست که
نامم را در حلقه عاشقان برده اند.
قصه گفت : نامت را به خطا برده اند ، که تو عشق نمی دانی.
تو همانی که بر عشق چنگ انداختی . تو آنی که پیرهن عاشقی را به نامردی
دریدی. تو آمدی و قصه ، بوی خیانت گرفت . بوی خدعه و نیرنگ. از قصه ام
بیرون برو تا یوسف بماند و راستی
و زلیخا از قصه بیرون رفت .
***
خدا گفت: زلیخا برگرد که قصه جهان ، قصه پر زلیخاست و هر روز هزارها
پیرهن پاره می شود از پشت . اما زلیخایی باید، تا یوسف ، زندان را بر او برگزیند.و
قصه را و یوسف را ، زیبایی همه این بود.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 20:49  توسط سحر سهرابی  | 


 

دنيا را بد ساخته اند کسي را که دوست داري ، تو رادوست نمي دارد.

کسي که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمي داري

اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد

به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است .

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 19:42  توسط سحر سهرابی  | 


 

چه سخت در میان جمع بودن

ولی در گوشه ای تنها نشستن

برای یکدگر چون کوه بودن

ولی در چشم خود آرام گریستن

برای هر دلی شعری سرودن

ولی با هر سخن قلبی شکستن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 18:56  توسط سحر سهرابی  | 


 

زندگی دفتری از خاطره هاست

                          گاه همجنس خزان

                                          گاه همرنگ بهار

                                                       گاه تصویر طلوع

                                                       گاه تفسیر غروب

   

زندگی پیوندی ست

                در تکاپوی دو دوست

                            در طپشهای دو قلب

                                            در تمنای دو دل

                                                      در هیاهوی دو روح

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 18:53  توسط سحر سهرابی  | 


 

ای شما ، ای تمام عاشقان هر کجا !

از شما سئوال می کنم 

نام یک نفر غریبه را

در شمار نامهایتان اضافه می کنید ؟

یک نفر که تا همین دو روز پیش

منکر نیاز سنگ بود

گریه گیاه را نمی سرود

آه را نمی سرود

شعر شانه های بی پناه را نمی سرود

حرمت نگاه بی گناه را

و سکوت یک کلام

در میان راه را نمی سرود

نیمه های شب

نبض ماه را نمی گرفت

روزهای چهارشنبه ساعت 4

بارها شماره های اشتباه را نمی گرفت

ای شما !

زیر سایبان دستهای خویش

جای کوچکی به این غریب بی پناه می دهید ؟

این دل نجیب را

این لجوج دیر باور عجیب را

در میان خویش راه می دهید ؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 18:45  توسط سحر سهرابی  | 


 

ساکتي، بغض نکن سخت دلم مي‌گيرد تو هم آواره‌ي اين شهر سياهي بنويس! قدر يک ثانيه در چشم تو جا مي‌مانم وقت تنگ است، تو بي‌پشت و پناهي بنويس: وقتي هستي , نيستم .. وقتي نيستي , هستم ... وقتي هستم , نيستي .. وقتي نيستم , هستي .. اي همه ي نيست شده ي هستي من , هستي من نيست مي شود وقتي تو نيستي

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 20:0  توسط سحر سهرابی  | 


دستمو بگير كه بي تو مثل درختي ام كه برگاي زردش يكي يكي ميريزه زير پاي آدما له ميشه خودشم نم نمك خشك مي شه و مي ميره و سرما مرا سخت آزار مي دهد ،چگونه مرا گرم خواهي كرد و كوله بار از دوشم برخواهي داشت ؟ اباي خود را بر دوشم مي اندازي . احساس گرما هر لحظه متولي مي شود نگاهت را بر نمي داري از نگاهم و اين مرا گرم تر مي سازد....صدايي مرا به خود آورد و چيست آن؟؟؟؟ نمي دانم!!يك لحظه در اين تلاطم ، نگاهم به تو مي افتد كه مي لرزي . ابايت را پس مي دهم . رد نمي كني...اميدوارانه به دنبال طرز نگاهت بودم اينك افسوس نگاهم نمي كني . من هم نقطه ي چشم تو را مي گيرم و...... مي بينم ....كه به تو نگاه مي كند و تو مرا از ياد برده اي اكنون زماني دگر بار نگاهم كني خواهي ديد كه از سرما مرده ام......
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 18:17  توسط سحر سهرابی  | 


 

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري رد ميشي بر ميگرده نگاه

 

ميكنه، بدون براش مهمي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري 

 

   مي افتي برميگرده با عجله مياد به سمتت، بدون براش عزيزي

 

 اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي خندي برميگرده نگاه

 

 ميكنه، بدون براش قشنگي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري

 

گريه ميكني باهات اشك ميريزه، بدون دوستت داره اگه يكي رو

 

 ديدي كه وقتي داري با يكي ديگه حرف ميزني تركت ميكنه،

 

 بدون عاشقته...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 20:32  توسط سحر سهرابی  | 


 

 دوباره باز خواهم گشت...

 

نمی دانم چه هنگام٬از کدامین راه...

 

ولی یکبار دیگر باز خواهم گشت...

 

و چشمان تو را با نور خواهم شست...

 

به دیوار حریم عشق یکبار دگر٬من تکیه خواهم کرد...

 

رسوم عشق ورزی را دوباره زنده خواهم کرد...

 

به نام عشق و زیبایی ، دوباره خطبه خواهم خواند

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 20:27  توسط سحر سهرابی  | 


 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

تو را با لحجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ...

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چه تو در سر داشتی

از تنهایی و حسرت رها کردم ...

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا تا کی برای چه

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارد

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و

بعد از رفتنت ...

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید

و من در اوج پاییزی ترین ویرانه ی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا ...

شاید به رسم و عادت پروانگی

من باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 17:15  توسط سحر سهرابی  | 


 

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نيست

بين من و عشق تو ولی فاصله ای نيست

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن

گفتی که نه بايد بروم حوصله ای نيست

گفتی که کمی فکر خودم باشم و ان وقت

 به جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نيست

رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت 

بگذار بسوزد دل من مسئله ای نيست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 17:12  توسط سحر سهرابی  |