تبليغاتX
سحر گل عاشق
اگر سهم من از این همه ستاره سوسوی غریبی است غمی نیست !همین انتظار رسیدن شب، برایم کافی است
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


سحر گل عاشق












WwW.Template-Ir.Tk




 مـــن اکـنـــون گـــم شـــده ام در حـــیاط تنـــهایـی خــــویـــش خانه ای که پنجره هایش به اندازه ی دیدن توست و پله هایش موزون با ظرافت قدم هایت و در آن مــــوســـیـقــی اســـت که نا خودآگاه همراه آن می گویی تنها گل های زرد است که می رویند و درختانــــــی که از دیــوار بالا آمــده اند و تو را در میان کوچه های خیس می جویند تمام آرزوهای دلم را به یکباره به دست باد دادم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 18:53  توسط سحر سهرابی  | 


 

پروردگارا!


در آفتاب کم رنگ زندگیم و پیاده رویی که نمی دانم به کدامین خیابان منتهی

می شود و در تلاطم شاخه های بی برگ، زیر چتری که مرا از باران مهربانت

جدا می کند به دنبال نیمکتی می گردم که لبریز از رویاهای کودکانه و آرامش دل

های بی قرار باشد آنگونه که بتوانم تو را در ذره ذره وجودم احساس کنم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 18:29  توسط سحر سهرابی  | 


 

تا حالا کفشهاتو نگاه کردی ...دو عاشق...دو همراه...که بی هم میمیرن

 با هم خاکی میشن...بدون هم زیر بارون نمیرن...

کاش ! آدمها یکم از کفشهاشون یاد بگیرند...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 19:53  توسط سحر سهرابی  | 


 

غروب تنهايي را حس مي کنم در اين نزديکي است هر لحظه

نزديک تر مي شود و من ........ آه .......هميشه مي گويم‌من

تنهاترينم................

 

اي باد تو اين بارحالم را ببين ناله هايم‌چرا به گوش کسي‌نمي رسد

اي‌ امواج‌ خروشان حال زار من‌ را ببينيد چگونه به صخره‌هاي

نا اميدي مي خورم متلاشي مي شوم ..................

هيچ کس نخواهد فهميد راز دلم را افسوس خواهم سوخت و دم

نخواهم زد................اشک ها مانند الماس جاري مي شوند اما

چه درد آور و تلخ..............

خورشيد غروب خواهد کرد براي هميشه در کنج دل غم زده ام

اين زندگيست ولي چرا ......

بار ها گفته ام زندگي مانند روديست بگذار جاري باشد اما اين بار

مي گويم زندگي مانند درياچه ايست هر لحظه به مرداب شدن

نزديک مي شود

تنهايي مونس من است.....سکوت من شکسته نخواهد شد

افسوس...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 19:51  توسط سحر سهرابی  | 


 

The lane

 

 

كوچه

 

 

 

Without You ,a Moonlit eve ,Through That

 

Lane again I Passed.

 

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

 

 

All eyes , Staring all around, for you I searched.

 

 

همه تن چشم شدن خيره به دنبال تو گشتم 

 

The zeal of your visage over flowed in my cup

 

of life.

 

 

 

شوق ديدار تولبريز شد از جام وجود م

 

 

I became the cra zed lover I once had been.

 

 

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

 

 

 

 

In my soul`s hide  out , your memory`s flower

 

shone

 

 

,در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد

 

 

The garden of a hundred reveries laugned,

 

 

باغ صد خاطره خنديد.

 

 

The scent of a hundred memories whirled.

 

 

عطر صد خاطره پيچيد:

 

 

I remembered : one night together  through

 

that lane we passed.

 

 

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

 

 

We leaped and glided in that desired re treat ,

 

 

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

 

 

  Your black eyes brimful of the world`s mystery.

 

 

 

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

 

 

My eyes absorbed in your gaze`s glory

 

 

من همه محفو تماشاي نگاهت

 

 

The sky clear and the evening mellow ,

 

               

آسمان صاف و شب آرام

 

 

Fortune gracious and time our fellow,

 

 

بخت خندان و زمان رام

 

 

The moon`s cluster in to the water spilling ,

 

 

خوشه ماه فرو ريخته در آب

 

 

The boughs to wards the moon were reaching .

 

 

 

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

 

 

Night and field and rose and rook .

 

 

شب وصحرا و گل و سنگ

 

 

Delihted all by the knighting ale`s singing.

 

 

 

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

 

Iremember to me you said:"Beware of this love!

 

 

  از اين عشق حذر كن : يادم آيد تو به من گفتي

 

 

      Behold this water a moment

 

         

       لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

 

 

Water refleats a love transient .

 

 

آب آيينه عشق گزران است

 

 

You whose gaze is anxious today for a gaze ,

 

 

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

 

 

Tomorrow shall bein unother`s love ablaze!

 

 

باش فردا كه دلت با دگران است

 

 

To forget , take a trip for some days!

 

 

تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن

 

 

To you I said :"beware of love ? Iknow not.

 

 حذر از عشق؟ندانم.:با تو گفتم

 

 

Take a trip from  you? Never , Icannot!

 

 

سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم

 

 

The first day in your desire fluttered my heart ,

 

 

روز اول كه دل من به تنهاي تو پرزد

 

 

Like adove I perched upon the edye of your root .

 

 

چو كبوتر لب بام تو نشستم

 

 

You stoned me I fled  not , nor did I part .

 

 

تو به من سنگ زدي  من نه رميدم نه گسستم

 

 

Again I said :"you are the hunter and I the

 

plain`s  deer.

 

 

(( تو صيادي من آهوي دشتم .باز گفتم كه((

 

 

I have every where looked to be caught in your

 

shawe .

 

 

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم وگشتم

 

 

Beware of love ? Iknow not ,cannot !

 

 

 

حذر از عشق ندانم نتوانم

 

 

 

Arear dropped from the bough.

 

 

اشكي از شاخه فرو ريخت

 

 

Wailed the bird and aew to go…

 

 

مرغ شب ناله تلخي زد وبگريخت

Tears in your eyes shivered.

 

 

اشك در چشم تو لرزيد

 

 

The moon at your love titterd .

 

 

ماه بر عشق تو خنديد

 

 

I remember I heard no more from you .

 

 

يادم آيد كه دگراز تو جوابي نشنيدم

 

 

I took a refage into the realm of woe .

 

 

پاي در دامن اندوه كشيدم

 

 

I did not part , nor broke my vow.

 

 

نگستم   نرميدم

 

 

That night and the nights ofter passed .

 

 

رفت در ظلمت غم آن شب وشب هاي دگرهم

 

 

You never asked about this lover doomed.

 

 

نکني دگر از عاشق آزرده خبر هم 

 

You never pass through that lane again .

 

 

 

نكني ديگراز آن كوچه گذرهم 

 

Without you , get ,in such state Ipassed

 

through that lane .

 

 

بي تو اما به چه حالي من ازآن كوچه گذشتم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 21:10  توسط سحر سهرابی  | 


 

ای صمیمی ! ای دوست !

گاه و بیگاه لب پنجره خاطره ام می آیی

دیدنت حتی از دور آب بر آتش دل می پاشد

ای قدیمی ! ای خوب !

من به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم

تو مرا یاد کنی یا نکنی

من به یادت هستم

من صمیمانه به یادت هستم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 9:5  توسط سحر سهرابی  | 


 

و در آن شبهای پاييزی
ياد ِ تو گرمای وجودم بود
همچون شعله های عشق،
طبع پر شورم بود.

من طعم ِ شرر انگيز ِ‌ آرزوهای محالم را
با همرهی باد سرد خزان
به استقبال گور خواهم برد
که بپوسند در آنجا
و به ديدارکسی در خموشی بروند.



راستي چه کسی می گفت؟
« زندگی تر شدن پی در پی در حوضچه اکنون است »
گويا سهراب هم تر شده بود...!

من آخر هر کوچه بن بست
به دنبا ل ِ دری می گردم
دری که مرا ببرد به وسعتِ مرگ
دری رو به آفتاب
دری تا انتهای بودن
شايدم مردن!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 17:49  توسط سحر سهرابی  | 


 

 

وقتی صداهای گنگ درونم را

با فریادی سرد در آینه می شنوم

لبانم را کی به هم دوختم؟

تصویر آینه هم به خاطر نمی آورد

چشمانم دانه های بی جان فریاد را فرو می ریزند

و من چه ساده آخرین نظاره گر ضجه های مرگ درونم هستم

تنها یک کلام می گویم

دلم برای خودم تنگ می شود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 17:34  توسط سحر سهرابی  | 


 

تقصير تو بود

خودت پنهان كاري را يادم دادي

وگرنه

من ساده تر از اين بودم

كه بغض سنگين "دوستت دارم" را در گلو نگه دارم

كلاغ آخر قصه هايمان شاهد است

كه هيچگاه

نمي خواستم آخرين صفحه داستانمان

علامت سئوال باشد!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 6:22  توسط سحر سهرابی  | 


 

بودنم تو را برگي بود
در شلوغي شاخسار يك درخت 
و نبودنم برگي است
كه چرخ زنان
روي فراموشي پاييز تنت گم خواهد شد
!بدرود
براي آخرين بار بر آواز گيجت بوسه مي زنم

 

 
+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 6:20  توسط سحر سهرابی  | 


 

آنگاه که..........

ضربه هاي تيشه زندگي را
بر ريشه آرزوهايت حس ميکني؛
به خاطر بياور که
زيبايي شهاب ها
از شکستن قلب ستارگان است

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 6:17  توسط سحر سهرابی  | 


به نام رسا ترين سکوت 

سالهاست که عشقم را در صندوقچه غبار آلوده قلبم پنهان ساختم و کلید این صندوقچه را در بطری

تنهایی نهاده و در دریای امید شناور نموده ام تا شاید مسافری با ذورق مهتابی و با کوله باری از

محبت آنرا از آب بگیرد و نیاز ناله ام را بخواند و به یاریم بشتابد... .

آری..اینگونه ثانیه ها رو می شمارم و در حسرت کده غریب خویش به انتظار می نشینم... .

" تقدیم به همه کسانی که جادوی سکوت شدند" :

آمدي سکوت کردم...وقت رفتنت سکوت کردم..دل کوچک و غريبم حرفها براي گفتن داشت ولي سکوت

 کردم...

از روزگار گله ها داشتم باز سکوت کردم..در کنارم بودي سکوت کردم

از کنارم رفتي سکوت کردم..سکوت. سکوت. سکوت..

و حالا مي خواهم اين سکوت هميشگي را بشکنم..

مي خواهم حرف بزنم به اندازه تمام آدمها..مي خواهم فرياد بزنم بجاي همه مردم

به اندازه تمام آن روزها که بودي حرف دارم

هزاران برابر بيشتر از آن روزهاي که رفتي حرف دارم

حرفهايم را ميزنم شايد اين دل بيقرار آرام گيرد

و اگر آرام نگيرد مثل گذشته باز سکوت خواهم کرد...

صدايت کردم صدايم را نشنيدي..سکوت مي کنم تا صدايم را بشنوی..

صداي دلم را از نگاهم مي شنوي ... اگر تو هم بي صدا شوي مثل من

سکوت من يعني يک آسمان حرف پس با دلم هم صدا شو قصه سکوتم را بخوان

از ابتدا تا نگفته ها را بشنو و مرا باور کن..و حالا نوبت توست ! تو سکوت کن تا مرا بشکنی

تو سکوت کردي ولي من حتي سکوتت را مي شنوم... .

خدايا

به من زيستني عطا کن، که در لحظه مرگ؛ بر بي ثمري لحظه اي که براي زيستن گذشته است

حسرت نخورم..

و مردني عطا کن ، که بر بيهودگيش سوگوار نباشم.. .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 19:4  توسط سحر سهرابی  | 


شکوفه هاي نگاه توست که عطر خاطره هاي دور را به يادم مي آرد
سخاوت دستهاي زيباي توست که گل عشق در باغچه خانه مان مي کارد
واژه هاي قشنگ و پر معناي توست که در دفتر عشقم به يادگار مي ماند
اندوه از دست دادن توست که غبار مرگ بر دلم مي افشاند
انديشيدن به چشمان بي پرواي توست که خواب ناز را از ديدگانم مي ربايد
پيوند دستهاي من و توست که شوق زندگي در دلم مي روياند
وعده هاي پر اميد توست که برايم نويد خوشبختي به ارمغان مي آرد
شبنم اشکهاي توست که بر چهره ام گلهاي غم مي کارد
صداي آشناي توست که مرا پيوسته به سوي خود مي خواند

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 15:44  توسط سحر سهرابی  | 


 

دلتنگی هایم

                  همه از جنس غروب ....

                                           بغض هایم کال

                                                                     و تنها ئیم

                                                                                             خاکستری ست .....

حق با توست دست های سپید تو

                                        به خیسی چشمانم

                                                                پیوند نمی خورد ......

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 5:37  توسط سحر سهرابی  | 


 اگر كه عشق نباشد
 به سانِ يكه سوارانِ پهنه كابوس
 شبي سوارِ مركبي از نورِ مرگ خواهم شد.
 و تا قيامتِ خاك
 تمامِ مردهِ شومم را
 از هفت خوانِ كينه افلاكيانِ بي فردا
 گذار خواهم داد.
 
 اگر كه عشق نباشد
 به روسياهيِ اين روزهايِ بي ناموس
 شبي چراغ مركبيِ بزمِ ننگ خواهم شد
 و تا شكستنِ تاك
 شرابِ كهنه روحم را
 از هفت خطِ مستيِ اين خاكيانِ بي فردا
 گذار خواهم داد.
 
 اگر كه عشق نباشد
 به كور چشميِ اين عاقلانِ بي قاموس
 شبي به قبرِ جنون مثلِ سنگ خواهم شد
 و تا غمي غمناك
 تمامِ پيكرِ فرسوده جنونم را
 از هفت پرسشِ فرزانگانِ بي سودا
 گذار خواهم داد.
 
 اگر كه عشق نباشد
 در اوجِ وحشتِ افسانه هايِ دقيانوس
 شبي صليبِ مقبره غارِ تنگ خواهم شد
 و تا طلوعِ وحشيِ آن تك غروبِ وحشتناك
 تفاله هايِ همه خوابهايِ خوبم را
 از هفت خوابِ كهنه اين خفتگانِ بي غوغا
 گذار خواهم داد.
 
 اگر كه عشق نباشد
 درون ِكوچهِ اندوهِ پيرِ خسته توس
 شبي شرابِ محفلِ پورِ پشنگ خواهم شد
 و تا سكوتِ شهوتِ سودابه هايِ بي ادراك
 صدايِ سرخِ گلويم را
 از هفتِ كوسِ وحشيِ تورانيانِ بي نجوا
 گذار خواهم داد.
 
 اگر كه عشق نباشد
 مي
 مي
 رم.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 19:44  توسط سحر سهرابی  | 


"If Tomorrow Never Comes"

Sometimes late at night
I lie awake and watch her sleeping
She's lost in peaceful dreams
So I turn out the lights and lay there in the dark
And the thought crosses my mind
If I never wake up in the morning
Would she ever doubt the way I feel
About her in my heart

If tomorrow never comes
Will she know how much I loved her
Did I try in every way to show her every day
That she's my only one
And if my time on earth were through
And she must face this world without me
Is the love I gave her in the past
Gonna be enough to last
If tomorrow never comes

'Cause I've lost loved ones in my life
Who never knew how much I loved them
Now I live with the regret
That my true feelings for them never were revealed
So I made a promise to myself
To say each day how much she means to me
And avoid that circumstance
Where there's no second chance to tell her how I feel

If tomorrow never comes
Will she know how much I loved her
Did I try in every way to show her every day
That she's my only one
And if my time on earth were through
And she must face this world without me
Is the love I gave her in the past
Gonna be enough to last
If tomorrow never comes

So tell that someone that you love
Just what you're thinking of
If tomorrow never comes

اگه فردا اصلا نیاد.....

بعضی وقتا
تو نیمه های شب
بیدار ، دراز می کشم و
نگاش می کنم که خوابیده !
اون توی رویاهای آرامش غرق شده !

اونوقت چراغو خاموش می کنم و
تُو تاریکی درار می کشم
و این فکر به ذهنم می آد
که اگه صبح ، اصلا بیدار نشم
اون هیچ وقت بو می بره
که تُو قلبم
چه حسی بهش داشتم ؟!

اگه فردا اصلا نیاد
اون می فهمه
که چقدر دوسش داشتم ؟!
از هر راهی سعی مو کردم
هر روز
بهش نشون بدم
که واسم بی نظیره ؟!

و اگه وقتم رو زمین تموم بشه و
اون مجبور شه
بی من
با دنیا روبه رو شه
عشقی که قبل از این بهش دادم
برای بعد از اینِش کافیه ؟!
اگه فردا اصلا نیاد !

آخه من تُو زندگیم
آدمای دوست داشتنی دیگه ای رو از دست دادم
که هیچوقت نفهمیدن
چقدر دوسشون داشتم !
حالا پشیمونم که چرا
حس واقعیمو
به اونا نشون ندادم

پس به خودم قول می دم
هر روز بهش بگم
که برام چه معنی ای می ده و
نذارم یه جوری بشه
که دیگه شانس دومی
واسه گفتن حسم بهش نداشته باشم !

پس تو هم بگو
به هر کی که دوسش داری
که دقیقا راچع بهش چی فکر می کنی ...
اگه فردا اصلا نیاد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 16:20  توسط سحر سهرابی  | 


اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مي کردي
تمامي ذرات وجودت عشق را فرياد مي کرد
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي
و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمي شکستي
گر چه خانه ي شيطان شايسته ي ويراني است
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم لحظه اي مرا نمي آزردي
که اين غريبه ي تنها , جز نگاه معصومت پنجره اي
و جز عشقت بهانه اي براي زيستن ندارد
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم همه چيز را فدايم مي کردي
همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده اي
و سال ها برايش گريسته اي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها مي کردي
غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
دوستم مي داشتي
همچون عشق که عاشقانش را دوست مي دارد
کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم
و مرا از اين عذاب رها مي کردي
اي کاش تمام اينها را مي دانستي
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 16:10  توسط سحر سهرابی  | 


زمستان و سكوت پايان مي گيرد ودو باره ابر از هر سوي آسمان به راه مي افتند .

شلاق نا پيداي نسيمي شوق زده آن دو را به روي هم مي خواند ،

يكي تيره و گرفته و عبوس بر چهره اش اخمي تند و در سينه اش صاعقه ها و تندر ها و رعد هاي ديوانه و مهيب به بند كشيده بي قرار انفجار ،

و ديگري همچون كبوتري سپيد به لطافت خيال . 

دخترك معصومي در بستر ناز نيمه شبان كه سيماي تابناك ونيرومند پدر كه فردا از سفر باز خواهد گشت را در روياي شيرين يك نيمه شب تابستان مي پرورد .

لطيف همچون روح مهرباني سپيد ،

همچون صلح سبك ،همچون نفس كشيدني بعد از گريستن روشن ،

همچون ديداري پس از بازگشت و زيبا...

زيبا همچون توده ابري سپيد گوشه ي آسمان در نخستين بامداد شيشه اي خلقت

مي بينم كه دو باره ابر آرام و خوش آهنگ به سراغ هم آمدند .

ناگهان برقي زد و قهقهه ي ديداري دو نيمه سيب سقراطي يك سيب شد و باريدن گرفت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 18:37  توسط سحر سهرابی  | 


         عشق. سنگي تراشيده به اکليل آغشته برجسته فرونشسته تصوير وحشي ترين غرورها تنديس کولي ترين بيگانگي ها: از پيکر تو حرف ميزنم مذاب غمگين ترين غروب مرجان سوخته ي رويايي ترين اعماق شکوفه درشت غريب ترين درخت يک ستاره يک بوته ي عقيق: سخن از لبهاي توست دو موج سرد کوچک دو پرنده معصوم دو آرامش شير گونه دو بادبان دور دو پناهگاه ابدي: دست هاي تو آرامترين باران نرم ترين فواره ساکت ترين ابهام کبود ترين گرداب مفقود رباينده ترين وزش مرموز طوفان مرگ: نگاه تو من ترا سرود کرده ام من ابديتي را سرود کرده ام من از ابديتي ابديتي پرداخته ام فرشتگاني سپيد پوش در طواف جاودانه ي شبي مدور: چشم ترا ميگويم
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 18:6  توسط سحر سهرابی  | 


در سکوت
و سکوت را در شب
و شب را در بستر به خاطر تپيدن و انديشيدن به تو دوست دارم 
 
 
 من عشق را در اميد
و اميد را در تو
و تو را در دل
و دل را براي به موقع تپيدن براي تو دوست دارم
 من خزان را به خاطر رنگهايش
بهار را به خاطر شکوهش
زندگي را به خاطر اميد هايش
و
خودم را به خاطر تو دوست دارم
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 15:1  توسط سحر سهرابی  | 


اي همراه بهترين روزهاي زندگيم
نبودنت را باور نمي کنم
با اينکه مي دانم محال ترين آرزوي من بوده اي

اي همسفر جاده تنهاييم
ديري است که به اميد با تو يودن نفس مي کشم
و به انتظار ديدار تو زنده ام
با اينکه بارها گفته اي ديگر برنمي گردي

اي هم درد با غصه هايم
هنوز هم شريک لحظه هاي غم و شادي من هستي
و من هنوز هم با کسي جز تو درددل نمي کنم
با اينکه مي دانم در کنارم نيستي

اي هم دل با قلب شکسته ام
قلبم براي تو مي تپد
و تنها تو مي تواني مرهمي بر زخمهاي کهنه اش باشي
با اينکه تو خودت قلبم را شکسته اي

اي هم آغوش شبهاي بي کسي ام
هر شب ياد تو را در آغوش مي کشم تا به خواب روم
و پلکهايم به اميد ديدن تو در رويا سنگين مي شوند
با اينکه تو آنقدر دوري که حتي در رويا هم نمي توانم به تو دست پيدا کنم

اي همزبان بي صداترين فريادهايم
حتي وقتي سکوت تنها حرفي است که براي گفتن دارم
عشق تو را با تمام وجود فرياد مي کشم
با اينکه مي دانم گوشهايت صداي بي صداي دردهايم را نمي شنوند

ولي تو هر چه بي اعتناتر باشي من عاشقتر مي شوم
من هنوز به عهد روز اول دوستي پايبندم
من هنوز هم به اندازه روز اول دوستت دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 21:9  توسط سحر سهرابی  | 


 

دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگي مني دوستت دارم چون تنها ترين مصراع شعر مني دوستت دارم چون تنها ترين فكر تنهايي مني دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 19:20  توسط سحر سهرابی  | 


 

هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش

 ديدي براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو: يادت بخير

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 18:24  توسط سحر سهرابی  | 


 

شبي به گوشه ي خلوت خدا خدا كردم

ز روي صدق به دلخستگان دعا كردم

ز سينه آه كشيدم دلم آه شكست

در آن شكستگي دل چه گريه ها كردم

به شوق سجده فتادم به خاك گرم نياز

نمازهاي ز كف رفته را قضا كردم

در آن صفاي سحر با طواف كعبه ي عشق

ز مروه سعي پر از جذبه تا صفا كردم

چه حال رفت ندانم كه با عنايت اشك

به بحر رحت بي منتها شنا كردم

ز تن رها شدم و روح من صعود گرفت

به دل هواي ملاقات كبريا كردم

صداي بال ملايك نشست در گوشم

هماي عشق شدم سير در سما كردم

چكيد اشك خلوصم به بالهاي سپاس

چو با ملايكه پرواز تا خدا كردم

چه گويمت كه چه شد جذبه بود و رحمت دوست

به حيرتم كه كجا بودم و چها كردم

ز بخت بد پس از آن شب روا ن پاكم را

به دست نفس هوس آزما فنا كردم

 كنون سزاست بر احوال خود بگريم زار

از آنكه حال مناجات را رها كردم

هواي نفس ندانم چه كرد با دل من

كه خويش را ز شب عاشقان جدا كردم

خداي من همه دم باب رحمتت بازست

منم كه از تو جدا ماندم و خطا كردم

بهار عشق خزان شد چه بي خبر ماندم

گريخت فيض سحر اين خطا چرا كردم

رواست برق ندامت بسوزدم همه عمر

كه با اطاعت دل پشت بر خدا كردم

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 6:2  توسط سحر سهرابی  | 


 

يه روز با يه شاخه رز سرخ به ديدنم اومدي ، بهم گفتي : دوست دارم ، يه روز ديگه با يه شاخه رز زرد به ديدنم اومدی ،

بهم گفتي : ديگه دوست ندارم ! روز بعدي با يه شاخه رز سفيد ... گذاشتيش روي سنگ قبرم ، بهم گفتي : منو ببخش ! فقط يه شوخي بود

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 5:13  توسط سحر سهرابی  | 


 

خانه دوست کجاست ؟

در فلق بود که پرسید سوار

 

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت :

نرسیده به درخت

کوچه باغی ست که از خواب خدا سبز تر است

و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی ست

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و ترا ترسی شفاف فرامی گیرد

در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا

جوجه بردارد از لانه نور

و ازو می پرسی

خانه دوست کجاست ؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 5:22  توسط سحر سهرابی  | 


 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زادو فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

 رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی بر آنند کاین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من بر این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی زآغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 5:15  توسط سحر سهرابی  | 


اينجا برای از تـو نـوشـتـن هوا کــم است   

                                عالـم بـرای از تـو نـوشـتـن مــرا کــم است


اکسير من نه آن که مرا حرف تازه نيست  

                               من از تو می نويسم و اين کيميا کم است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 5:7  توسط سحر سهرابی  |