تبليغاتX
سحر گل عاشق
اگر سهم من از این همه ستاره سوسوی غریبی است غمی نیست !همین انتظار رسیدن شب، برایم کافی است
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


سحر گل عاشق












WwW.Template-Ir.Tk




 

 آنگاه كه در پگاه نخستين بامداد از نخستين روز سال نو نقاب شب از پرده آسمان فرو مي افتد و خورشيد درخشان رخساره دلرباي خود را برگيتي و باشندگان آن مي نماياند و آنگاه كه نخستين نسيم بامداد بهاري با بوي خوش نو گلان نو شكفته آذين بخش گستره سبز چمنزارها و مرغزارهاست و غنچه هاي به ناز آرميده در پرنيان سبز نو برگ ها به بانگ و ترانه مرغان به بزم رفته در اوج آبي آسمان نرم نرمك ديده مي گشايند، نوروز، روز نو، روز تازگي و طراوت، روز تولد دوباره گيتي اغاز مي شود، روزي كه تعلق خاطر طبيعت با رنگ سبز است و هستي مفهومي از ميلاد

 

 

نوروز 87 مبارک

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 8:4  توسط سحر سهرابی  | 


 

نام تو را آورده ام دارم عبادت می کنم


گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت می کنم


دستت به دست دیگری از این گذشته کار من


اما نمی دانم چرا دارم حسادت می کنم


گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم


شاید تو با خود گفته ای دارم اطاعت می کنم


رفتم کنار پنجره دیدم تو را . بگذریم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 18:20  توسط سحر سهرابی  | 


اِلهى عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْخَفآءُ وَ انْكَشَفَ الْغِطآءُ وَ انْقَطَعَ الرَّجآءُ وَ ضاقَتِ الاَْرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّمآءُ وَ اَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَ اِلَيْكَ الْمُشْتَكى وَ عَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِى الشِّدَّةِ وَ الرَّخآءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ الِ مُحَمَّد اُولِى الاَْمْرِ الَّذينَ فَرَضْتَ عَلَيْنا طاعَتَهُمْ وَ عَرَّفْتَنا بِذلِكَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنّا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَريباً كَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ يا مُحَمَّدُ يا عَلِىُّ يا عَلِىُّ يا مُحَمَّدُ اِكْفِيانى فَاِنَّكُما كافِيانِ وَ انْصُرانى فَاِنَّكُما ناصِرانِ يا مَوْلانا يا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِكْنى اَدْرِكْنى اَدْرِكْنى السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ بِحَقِّ مُحَمَّد وَ الِهِ الطّاهِرينَ.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 20:9  توسط سحر سهرابی  | 


 

با یک شکلات شروع شد

من یک شکلات گذاشتم تو دستش اونم یک شکلات گذاشت تو دستم

من بچه بودم اونم بچه بود

سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد

دید که منو میشناسه

خندیدم

گفت دوستیم؟

گفتم دوست دوست

گفت تا کجا؟

گفتم دوستی که تا نداره

گفت تا مرگ  

 


خندیدمو گفتم من که گفتم تا نداره
گفت باشه تا پس از مرگ
گفتم: نه نه نه نه تا نداره
گفت: قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن یعنی زندگی پس از مرگ
باز هم با هم دوستیم؟
تا بهشت تا جهنم
تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستیم
خندیدمو گفتم تو براش تا هر جا که دلت می خواد یک تا بزار
اصلا یک تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا
اما من اصلا براش تا نمیزارم
نگام کرد نگاش کردم باور نمیکرد
می دونستم اون می خواست حتما دوستیمون یک تا داشته باشه
دوستی بدون تا رو نمیفهمید !!

 

گفت بیا برا دوستیمون یک نشونه بزاریم
گفتم باشه تو بزار
گفت شکلات باشه؟
گفتم باشه
هر بار یک شکلات میزاشت تو دستم منم یک شکلات میزاشتم تو دستش
باز همدیگرو نگاه میکردیم یعنی که دوستیم دوست دوست
من تندی شکلاتامو باز میکردم میزاشتم تو دهنم تندو تند می مکیدم
میگفت شکمو
تو دوست شکموی منی وشکلاتشو میزاشت توی یک صندوقچه کوچولوی قشنگ
میگفتم بخورش
میگفت تموم میشه می خوام تموم نشه برا همیشه بمونه
صندوقچش پر از شکلات شده بود
هیچکدومشو نمی خورد
من همشو خورده بودم
گفتم اگه یک روز شکلاتاتو مورچه ها بوخورن یا کرمها اون وقت چی کار میکنی؟
میگفت مواظبشون هستم
میگفت می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوستیم و من شکلاتمو میزاشتم تو دهنمو می گفتم نه نه نه نه تا نه دوستی که تا نداره !!



یک سال دو سال چهارسال هفت سال ده سال
بیست سالش شده
اون بزرگ شده من هم بزرگ شدم
من همه شکلاتامو خوردم
اون همه رو نگه داشته
اون اومده امشب تا خداحافظی کنه
می خواد بره اون دور دورا
میگه میرم اما زود برمیگردم
من که میدونم اون بر نمیگرده
یادش رفت به من شکلات بده

من که یادم نرفته شکلاتشو دادم
تندی بازش کرد گذاشت تو دهنش
یکی دیگه گذاشتم تو اون دستش گفتم بیا این هم اخرین شکلات برای صندوقچه کوچولوت
یادش رفته بود یک صندوقچه داره برا شکلاتاش
هر دوتا رو خورد
خندیدم
میدونستم دوستی اون تا داره اما دوستی من تا نداره
مثل همیشه
خوب شد همه رو خوردم
اما اون هیچ کدوم رو نخورده
حالا با یک صندوقچه پر از شکلاتهای نخورده چی کار میکنه؟!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 19:53  توسط سحر سهرابی  | 


 

فصــــل پرواز پرستــو ها ی نور

می بره مــارو به اون روزای دور

می بارید از آسمون پولک و یاس

فکر می کردیم همه دنیا مال ماس

خـــوش نشـستی به دل منـتظرم

گفتــی پا به پا می ای هر جـا برم

حــالا تو نشــستی توی  نیمه راه

نــگو به عقــوبت کــدوم گنــاه

دل به دریــا زدی امــا بی هـوا

زیــر و رو شد همه  چی با یه خطا

سرنوشت رو دیگه سرزنـش نکن

حــالا که شـــدی گرفتــار بــلا

گــله کــــم  کــن پرشکسته

کـــه نــــمرده  شــوق پرواز

آســـــمون نــرفتـه از یـــاد

بــــا دو بـــال مـن کن آغاز

قــــانون زنـــــدگی ایــــنه

بـــا کســـــی شوخــی نداره

کـــمر همـــــت رو بـــستی

حالــا یا علــــــــی دوبـــاره

ابــــــــر غفــلت پر رگبار غمه

هنــــــوزم قصـه سیب و آدمه

واســـه جبران شکست یه دل

 قدر کـــهکشون پشیمونی کمه

راه نــداره  به دل من هر کسی

نشـــــو تسلیم غم دلــواپسی

توی جـــاده ها ی غفلت  پا نزار

 بیـــا با هـــم تا به دریــا برسیم

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 19:12  توسط سحر سهرابی  | 


"در من هراس نیست ز سردی و تیرگی

من از سپیده‌های دروغین مشوشم "

گفت شیفته باران شو ،

وقتی بی‌تابی ، می بارد و خیست می‌کند

شیفته باران که شدم ، باران بارید اما

هرگز خیسم نکرد

شاید هنوز تا سپیده‌دمان شیفتگی راستین هزار فرسنگ فاصله است 

 

گفت دلداده مهتاب باش ،

شبان گم شده اضطراب در کوچه‌های تاریکت را ،

روشن و پیدا می‌کند

دلداده مهتاب که شدم ، شب‌های تاریکم عادت کرد به خلوت راه‌های بی چراغ و

هرگز پیدا نشد

شاید هنوز تا سپیده‌دمان دلدادگی راستین هزار فرسنگ فاصله است 

 

گفت دلت خوش باشد به ستاره‌های روشنی که

می‌کشاندت تا اهتزاز وارستگی

دلخوش ستاره که شدم ، دور شد در آشوب پریشانی آسمان

شاید هنوز تا سپیده‌دمان دلخوشی جاویدان هزار فرسنگ فاصله است 

 

گفت بی‌‌تاب خورشید شو ،

گرمت می‌کند میان انجماد یاس و پوچی

بی‌تاب آفتاب که شدم ، سوزاند چشمانم را و

از نور گریزانم کرد

شاید هنوز تا سپیده‌دمان بی‌تابی راستین هزار فرسنگ فاصله است 

 

گفت آسوده بخواب به انتظار دیدن رویای شبنم و گلبرگ

منتظر خواب که شدم بیگانه شد خواب، با چشمان خسته‌ام

شاید هنوز تا سپیده‌دمان آسودگی هزار فرسنگ فاصله است

 

 

اما تو ای سپیده صبح

به هنگامه میلادم دستی برآور

بگذار نامم مشوش هراس از پیروزی تاریکی نباشد

 

به هنگامه آغازم دستی برآور

بگذار نه شیفته باران باشم ، نه مهتاب ، نه ابر ، نه شب و نه ستاره

 

به هنگامه آمدنم دستی برآور

بگذار طلوع دروغین شب بیچاره ای نباشم ، در انتظار نافرجام روشنی

 

خدا را

به هنگامه میلادم دستی برآور

بگذار فاصله بیهوده ای نماند تا سپیده دمان بی‌ادعای سترگ

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 20:2  توسط سحر سهرابی  | 


                                 

بايد امشب بروم
بايد امشب چمداني را كه به اندازه تنهايي من جا دارد بردارم
من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم
هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد
هيچ كس زاغچه اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت
بوي هجرت مي آيد ، بالش من پر آواز پر چلچله هاست
بايد امشب برم...

 

داش آتانلار بیلمه دیلر
پارچالانمیش آینادا
بیر آیدان مین آی چیخار
بیر گونشدن مین گونش
بیر اولدوزدان مین اولدوز
پارچالاندیق آینا کیمی
چوخالاریق٫ چوخالداریق ایشیغی


گوندوز گونه عادتی وار٫ گئجه اولدوزلارا٫ آیا
بوداقلار باهارا
میوه لر یایا
گمیلر دنیزه٫ بالیقلار چایا
پنجره لر آچیلماغا٫ بیر آز تازا هاوایا
آچیق یئلکن عادتی وار یئللره
آراز دلی سئللره
آینا گوزه للییه٫ داراق تئللره
غریب آدام عادتی وار وطنه
داغلار دومانا٫ چنه
آیریلیق گونلری بنه

بن سنه!

        دکلمه کویر

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 18:59  توسط سحر سهرابی  | 


 

هریک از ما ذره ای است آکنده از آگاهی

نوری ظریف و شکننده ، تابشی کوتاه از وجودی محکوم به مرگ

که از هیچ مطلق می آید؛ همچون ستاره ای که در شب می درخشد

نقطه ای ناچیز در گستره ی اقیانوس ساکت و آرام ،.................. هیچ

 

 

همراهی همراهان، ...نیمه راه ...مانده است. ازهمپایان جزیک چند،باقی نمانده. دفتری زنانوشته ها ماند و این من بی صبرو قرار.....شکوفه های انتظارسربرنمی آورند. دوری از ...سزاوارمن نیست.مرابه گلهای پیوندمان آرزوها بود.... تا ...

 

 

هرکسی راه به خیر خویش می برد. جز... که تلاشش خیردیگری و دیگران است.کاش این همه از قافله قاصدکهای محبت دورنمانده بودیم

 

 

بدی ازگلهای ُرز برای مزار بی سنگ و نشان تردیدهایم نثارمی کنم....که دیری است کسی برای  رفع ابهامهایش قدمی برنمی دارد.... وپرسشی از خرمن سوالهایش را پاسخ نمی گوید.....ازطعنه و نیش دوستانه(هفت دریا ) ، گلهای محبت نمی روید... هرزه علفهای کینه اند که درتردیدها می رویند....ومی بالند

 

کجا ... که بیابان با تنم یکی ست. هر سو؛ سوسوی بی جهتی ست و هر جهت ..و

من می لرزم و در آینه ی خاطراتم پیر می شوم و خطوطِ سیمایم راه بر حدسِ سالیان می بندند. پنجره هنوز سبز است و قلبِ بیدستان گشوده تا ستاره ی سیال. ستاره ای که تو بر مینا و صنوبر نشانده ای.

 

 

در گُلدانِ گوهری ام گُلِ یخ می روید. تصویری غبارگرفته در قابی کهنه که چیزی را در یادِ کسی فرایاد نمی آورد. رگبارِ شنها تصویرِ مواجِ یک سراب را در خود فرو می برند؛ به سانِ جذبه ی یک فریب، مانند پژواکِ اغفال به گاهی که خامُشان خاک دیگر نمی خوانند و سکوتِ مضحکِ یک فاجعه تکرار می گردد:« در پنجه های جهان جانت مچاله می شود و جهان دوباره رونق از تو وام می برد اگر دوباره بیایی و بامدادِ بیکران را بگیرانی»

 

کسی چنگ می نوازد، آهنگِ ناگزیرِ پشیمانی است. آنگاه که نمی بایست، از دست دادن چگونه مُیسرگشت! سهمِ من پائیزِ حزن انگیز و زمانِ به یغما رفته است. و شَفَقت در شَفَق به جانبِ بی جانبی راه می سِپُرَد. دروازه ی همیشه بسته و بندری مسخ شده و باراندازی متروک، که در خوابِ جاشوان روشن نمی شود. پلی واژگون میانِ مَجاز و حقیقت است:«گوش کن به ضربه ی تبر و نعره ی سرخِ جنگل از گلوی چکاوک به گاهی که چکامه در گلویش می ماسد! نگاه کن به غرق شدن در ساحلِ بی ماسه و لیسه ی طغیانِ غم و نغمه ی تنهایی، هنگامه ی بیگناهی به گاهواره ی برهوت و رهاشدگی»

 

 

 

جوانیِ من نفس زنان از من می گریزد. پاهایم از این خاکجای تا ناکجا کشیده می شود. با بالهای پریشیده ام بر صفحه ی باد ماجرای وجود را می نگارم. میانِ میدان، گردبادِ برگ است و طوفانِ زرد که بساطی سبز را درهم توده می کند و اسیرِ رسن می دارد. خیابان رخِ خواب می خراشد و جز ما کسی نیست. انعکاس صدای پاها و سایه که در هم درنگ می کنند. سایه ی وهم به پروازِ شیفته ی پرنده ی کوچکی به سوی عطرِ قصیده ی دریا می ماند و پاهای تاول زده دُرُشتیِ زمین را به درد، درمی نوردند. جوانیِ من، مرا دلسرد ترک کرد، سایه ای بود نزدیکِ من و من بس دور می رفتم

.......

 

یادت را همیشه برذهن و زبانم جاری و ساری نگاه می دارم. وهرکجای این البرزبلند که باشی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 23:31  توسط سحر سهرابی  |