تبليغاتX
سحر گل عاشق
اگر سهم من از این همه ستاره سوسوی غریبی است غمی نیست !همین انتظار رسیدن شب، برایم کافی است
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


سحر گل عاشق












WwW.Template-Ir.Tk




 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، ترا با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای

در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید ، با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنّای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرا ، شاید خطا کردم

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه ،

ولی رفتی و بعد از رفتنت

باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره

با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بال هایش غرق اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو

تمام هستی ام را از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو

هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آن که می دانم تو هزگز یاد من را

با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

برگرد !

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 20:39  توسط سحر سهرابی  | 


آسمان  زرد است به سان

 

 روزی غبار گرفته یا

 

بغضی فروشکسته در حنجره

 

من تلخم و

 

و زهری به رنگ زندگی تمام عروق مرا سیطره کرده

 

 چون عشق تو که قلبم را

 

با تو سخن نمی گویم 

 

 و برای تو نمی نویسم

 

چرا که که نه شنیدن بلدی و نه خواندن

 

گیرم هردو را بدانی

 

مگر فهمیدن می دانی

 

من برای ابرها می نویسم  می گریند

 

با صدایی بلند

 

و برای آسمان می گویم

 

غروبش را دیده ای؟

 

 آه حیات مرا مردابها فرا گرفته اند

 

نیلوفران مرده اند 

 

 و قورباقه ها زندگی ام را بسان زهر خنده ای چندش آور فریاد می کنند


 برگرفته از چشم براه باران

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 18:52  توسط سحر سهرابی  | 


خوش به حال آدم

که تنها عاشق روی زمین بود
بی هراس از ترس از دست دادن معشوقش
بی پروا , در عشق بازی های روزانه اش
نه کسی بود که وقت نبودنش , سد راه حوا شود و متلکی به او بگوید
نه تلفن داشت که نیمه شب , مزاحمی زنگ بزند و فوت کند
و بعد او برود توی فکر که نکند این , فلانی باشد که چشمش دنبال حوا بود
نه پول داشت , که بترسد حوا , هر روز از او مدهای جدید لباس زیر و رو را بخواهد
نه مرد دیگری که با دیدنش , به حوا بگوید : روسریتو درس کن !
و نه پارتی بود , که مجبور شود برای شاد شدن زورکی , قرص اکس بندازد بالا
نه مجبور بود کار کند , از کله سحر تا بوق سگ ,
نه مجبور بود برای ارضاء حس چشم و همچشمی حوا , ماشین بنز چل میلیونی بخرد



خوش به حال حوا

که معشوق ترین , معشوق آدم بود
نه ترسی از آمدن هوو داشت
نه ترسی از بالا زدن رگ تعصب همسر
برگ مویی کفایتش می کرد و گاهی شاید گردن بندی از صدف , تنها زینتش بود
نه حسود بود که چیزی نمی دید برای حسادت , که حس لاینفک زنانه است
نه غمی داشت , که چرا زن فلانی نشدم , که بچه پولدار بود
مردش , تمامی دارایی اش بود , و عشقش .
که بی گمان حتی اگر یک نفر مرد دیگر روی زمین بود , خدا را چه دیدی ؟ شاید ... چمیدانم !
نه آینه ای بود که دماغش را ببیند در آن و دلش هوس کند برای سربالا کردنش برود جراحی پلاستیک
و نه دانشگاهی بود که دانشجو شود
تنها مردی که دیده بود , آدم بود و بالاجبار , آدم , تنها کسی بود که دیده بود


بیچاره تو

که گاهی گم می شوی بین اینهمه آدم ,
یادت می رود هویتت
یادت می رود آدم بودنت
بماند بقیه چیزهایش (پرررو)


بیچاره من

که مانده ام دودل
که تو
یا فلانی
یا فلانی دیگر و .... هزاران نقطه
تازه اخرش ,
تو گم می شوی
و من  یکنفر دیگر را ,
عوضی جای تو پیدا می کنم
و بعد از طی مسیر ها و مسیرها
و روزها و سالها
تازه می فهمیم که
آنطور که باید , همدیگر را دوست نداریم
و باید ,
از هم جدا شویم
و بعد تو بین اینهمه حوا ؟؟!! میگردی دنبال یک هوا ؟؟!!
و من بین اینهمه آدم؟؟!! دنبال یک آدم !!
مسخره اس نه ؟
گوشم را می گیرم
و چشمم را
و آرام می روم یک گوشه
یواشکی زمزمه می کنم :
- کاشکی من حوا بودم ,
تو هم
آدم
هیشکی بین ما نبود ,
به جز
خدا

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 12:9  توسط سحر سهرابی  | 


 

همه می پرسند:

«چیست درزمزمه مبهم آب؟

«چیست درهمهمه دلکش برگ؟

Every body asks:

«What hides in the ambiguous murmuring of water?

«What hides in the attractive humming of leaves?

«چیست دربازی آن ابرسپید،

روی این آبی آرام بلند،

که تورا می برد این گونه به ژرفای خیال؟

«What hides in the play of thet white cloud,

Above this calm lofty Blue,

Carring thou thus into the deep of fantasy?

«چیست درخلوت خاموش کبوترها؟

«چیست درکوشش بی حاصل موج؟

«What hides in the silent solitude of doves?

«What hides in the useless struggle of waves?

«چیست درخنده جام؟

که توچندین ساعت

مات ومبهوت به آن می نگری؟»

«What hides in the smile of goblet?

That you are so astonished to gaze

For hours?»

-    نه به ابر،

نه به آب،

نه به برگ،

- Not of cloud,

Not of water,

Not of leaves,

نه به این آبی آرام بلند،

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،

نه به این خلوت خاموش کبوترها؛

Not of this calm lofty Blue,

Not of this burning fire inside the goblet,

Not of this silent soiltude of doves;

من به این جمله نمی اندیشم!

Not of these do I think!

من مناجات درختان راهنگام سحر،

رقص عطرگل یخ رابا باد،

The tree silent praying at dawn,

The perfume of winter flowers dancing with wind,

نفس پاک شقایق رادرسینه کوه،

صحبت چلچله ها رابا صبح،

The poppy breathing purely within the bosom of mount,

The swallows talking with the morn,

نبض پاینده هستی را،درگندم زار،

گردش رنگ وطراوت رادرگونه گل،

Existence beating immortal in the wheat paddy,

Playing colour and freshness upon the cheeks of flower,

همه را می شنوم، می بینم!

All I see and hear!

من به این جمله می اندیشم!

به تومی اندیشم!

Not of these do I think!

Of you do I think!

ای سراپا همه خوبی،

تک وتنها به تومی اندیشم!

Of you – all over goodness,

Of you alone do I think!

همه وقت،

همه جا،

من به هرحال که باشم به تومی اندیشم!

Every time,

Every place,

In whatever state, of you do I think!

توبدان این را

تنها توبدان

You Know this

Only you know this

توبیا،

توبمان با من تنها توبمان.

Come

Stay with me, stay you alone.

جای مهتاب به تاریکی شب ها توبتاب!

من فدای تو، به جای همه گل ها توبخند!

Shine upon dark nights for the moonlight!

Maybe I die to you but smile for every flowers!

اینک این من که به پای تودرافتادم باز.

ریسمانی کن ازآن موی دراز،

Now that I have fallen upon your feet.

Make that long tress a piece of rope,

توبگیر!

توببند!

توبخواه!

Only you seize me!

Only you tie me!

Only you desire me!

پاسخ چلچله ها راتوبگو.

قصه ابرهوارا توبخوان!

Answer the swallows.

Narrate the tale of clouds!

توبمان با من، تنها توبمان!

دردل ساغرهستی توبجوش!

Stay with me, stay you alone!

Boil inside the heart of lifes goblet!

من، همین یک نفس ازجرعه جانم باقی است،

آخرین جرعه این جام تهی را توبنوش!

Only one drop of my life remains,

Drink up the last drop of this empty goblet!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 10:46  توسط سحر سهرابی  | 


من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر.
من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم، در مهرباني،
در دلتنگي، در خستگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد.
من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوت هاي
عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي
کوچک، برايش يک خاطره باشد.
او بايد از نگاه سبز تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن
دلي که من برايش مي ميرم، سرد و باراني است.
اي.... ،اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد
از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد.
همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...
تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد؛
ولي آيا او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است؟آيا او بيشتر از
من براي تو گريسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز
ولي، تو در عين ناباوري، او را برگزيدي...
مي دانم... من دير رسيدم...خيلي دير...خيلي...
يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برايت تنگ مي شود.
روزهايي که تو را نمي بينم، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم، به فاصله بين
من و تو،...
هر روز به خود مي گويم کاش شيشه عمر غرورم را شکسته بودم
کاش به تو مي گفتم که عاشقانه دوستت دارم تا ابد
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 22:37  توسط سحر سهرابی  | 


Remember, remember
Remember, remember
Remember, remember
Remember, remember

Sometimes you love it
Sometimes you don’t
Sometimes you need it then you don’t and you let go

Sometimes we rush it
Sometimes we fall
It doesn’t matter baby we can take it real slow

Coz the way that we touch is something that we can’t deny
And the way that you move oh you make me feel alive
Come on

Remember, remember
Remember, remember

You try to hide it
I know you do
When all you really want is me to come and get you

You're moving closer
I feel you breathe
It’s like the world just disappears when you are around me oh

Coz the way that we touch is something that we can’t deny oh yeah
And the way that you move oh you make me feel alive
so come on

Remember, remember
Remember, remember
Remember, remember
Remember, remember

I Say you want, I say you need
I can tell by your face you love the way it turns me on

I say you want, I say you need
I will do what it takes and I would never do you wrong

Coz the way that we love is something that we can’t fight oh no
I just can’t get enough oh you make me feel alive
So come on

Remember, remember
Remember, remember

I say you want, I say you need
I can tell by the way on the look on you're face i turn you on

I say you want, I say you need
if you have what it takes, we don't have to wait... let's get it on

get it on!

مرا به خاطر بیاور* 4

گاهی اوقات تو اون (عشقبازی مون ) رو دوست داشتی

و گاهی اوقات این طور نبود

گاهی اوقات تو به اون نیاز داشتی پس ( زمانیکه نیازی به اون )

 نداشتی ، اون رو ترک میکردی

گاهی اوقات ما با اشتیاق (عشقبازی ) میکردیم ،

گاهی اوقات سقوط میکردیم ( کم می آوردیم )

مهم نیست رفیق ما میتونیم ( آتش درونمون رو ) آروم کنیم

رفیق اون لمس کردن های ما چیزیه که ما (هیچوقت ) نمیتونیم

  انکارش کنیم

و شکل حرکات تو به من زندگی می بخشه

بیا و

 مرا به خاطر بیاور * 2

 تو سعی در پنهون کردن اون ( گذشته ما ) داری

 من میفهمم که تو داری این کار رو میکنی

 وقتیکه تو واقعاً من رو بخوای من میام و به تو میرسم ( کنارت می

 مونم )

 تو خودت رو به من نزدیکتر میکنی

 من نفس های تو رو احساس میکنم

 وقتیکه تو در کنار منی مث اینه که دیگه دنیا وجود نداره ( هیچ چیز

 غیر از تو برام مهم نیست ) آه

 رفیق اون لمس کردن های ما چیزیه که ما (هیچوقت ) نمیتونیم

  انکارش کنیم آه آره

 و شکل حرکات تو به من زندگی می بخشه

 پس بیا و

 مرا به خاطر بیاور * 4

 من می گم ( میدونم ) که تو ( من رو ) میخوای ، من می گم ( میدونم ) که تو ( به من ) نیاز داری

 من از صورتت میخونم که تو به اینکه من عاشقت هستم عشق می ورزی

من می گم ( میدونم ) که تو ( من رو ) میخوای ، من می گم ( میدونم ) که تو ( به من ) نیاز داری

 من میخوام هر کاری رو ( که تو دوست داری ) انجام بدم

 و من هرگز مایل نیستم که تو ( در این مسیر ) مرتکب اشتباهی بشی

 

رفیق ، عشق ما به شکلی در اومده که نمیتونیم ( دیگه ) با اون مقابله کنیم ، آه نه

 من ( از این عشق ) سیر نمیشم ، آه تو به من زندگی می بخشی

 پس بیا و

 مرا به خاطر بیاور * 2

 من می گم ( میدونم ) که تو ( من رو ) میخوای ، من می گم ( میدونم ) که تو ( به من ) نیاز داری

من ( هم ) میتونم با یه نگاه عشق رو در صورت تو ببینم

 من می گم ( میدونم ) که تو ( من رو ) میخوای ، من می گم ( میدونم ) که تو ( به من ) نیاز داری

 اگه تو حاضری هر کاری برای من انجام بدی ( پس ) دیگه نیازی به صبر کردن نیست ، بیا تا

 با هم باشیم

 با هم باشیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 22:26  توسط سحر سهرابی  | 


 

 آنگاه كه در پگاه نخستين بامداد از نخستين روز سال نو نقاب شب از پرده آسمان فرو مي افتد و خورشيد درخشان رخساره دلرباي خود را برگيتي و باشندگان آن مي نماياند و آنگاه كه نخستين نسيم بامداد بهاري با بوي خوش نو گلان نو شكفته آذين بخش گستره سبز چمنزارها و مرغزارهاست و غنچه هاي به ناز آرميده در پرنيان سبز نو برگ ها به بانگ و ترانه مرغان به بزم رفته در اوج آبي آسمان نرم نرمك ديده مي گشايند، نوروز، روز نو، روز تازگي و طراوت، روز تولد دوباره گيتي اغاز مي شود، روزي كه تعلق خاطر طبيعت با رنگ سبز است و هستي مفهومي از ميلاد

 

 

نوروز 87 مبارک

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 8:4  توسط سحر سهرابی  | 


 

نام تو را آورده ام دارم عبادت می کنم


گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت می کنم


دستت به دست دیگری از این گذشته کار من


اما نمی دانم چرا دارم حسادت می کنم


گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم


شاید تو با خود گفته ای دارم اطاعت می کنم


رفتم کنار پنجره دیدم تو را . بگذریم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 18:20  توسط سحر سهرابی  |